عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ٣٣ - اخلاقى شگفت انگيز و عاقبتى عجيب
بيرون شنيدند كه صاحب ناله مىگفت تهيدستم، دستم دچار بيمارى فلج شده، امشب گرسنه ماندهام و چيزى براى خوردن نصيبم نشده است. اى يهودا! داماد با شوق فراوان ظرف غذاى خود را نزد آن تهيدست آورد و گفت: هرچه مىخواهى بخور. تهيدست وقتى سير شد سر به ديوار خانه گذاشت و گفت:
خدايا! من كه عوضى ندارم به اين جوان سخى مسلك و كريم دهم، تو به عوض اين محبتى كه در حق من كرد به عمرش بيفزا. من كه صاحب دفتر محو و اثباتم، مرگ جوان را در آن شب از دفتر محو و حوادث تعليقى محو كردم و هشتاد سال ديگر براى او ثبت نمودم.
اخلاقى شگفت انگيز و عاقبتى عجيب
مترجم تفسير بسيار مهم «الميزان»، استاد بزرگوار حضرت آقاى سيد محمد باقر موسوى همدانى، در روز جمعه شانزدهم شوال ١٤١٣ ساعت ٩ صبح در شهر قم حكايت زير را براى اين عبد ضعيف و خطاكار مسكين نقل كرد:
در منطقه گنداب همدان كه امروز جزء شهر شده، مردى بود شرور، عرق خور و دايم الخمر به نام على گندابى.
او در عين اينكه توجهى به واقعيات دينى نداشت و سر و كارش با اهل فسق و فجور بود، ولى برقى از بعضى از مسايل اخلاقى در وجودش درخشش داشت.
روزى در يكى از مناطق خوش آب و هواى شهر با يكى از دوستانش روى تخت قهوهخانه براى صرف چاى نشسته بود.
هيكل زيبا، بدن خوش اندام و چهره باز و بانشاط او جلب توجه مىكرد.
كلاه مخملى پرقيمتى كه به سر داشت بر زيبايى او افزوده بود، ناگهان كلاه را