عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ٣٢ - اخلاق حسنه عمرش را طولانى كرد
كردند و گفتند: ما از زمان ازدواج اشتياق به داشتن اولاد در قلبمان موج مىزد ولى تاكنون كه سالهاست از ازدواج ما گذشته از نعمت اولاد بىبهره ماندهايم، از شما درخواست دعا و شفاعت نزد حق داريم تا اگر مصلحت باشد فرزندى به ما عطا شود. خطاب رسيد: به هر دو بگو من حاضرم پسرى به آنان عنايت كنم ولى شب عروسى او شب مرگ اوست، اگر مىخواهند به آنان عطا نمايم!
وقتى پدر و مادر چنين خبرى را شنيدند با يكديگر مشورت كردند و نهايتا گفتند: قبول كنيم شايد ما پيش از او بميريم و حادثه تلخ مرگ او را نبينيم. فرزند به آنان عنايت شد. بيست و چند سال زحمت تربيت او را به دوش جان و دل كشيدند، روزى به پدر و مادر گفت: جهت مصون ماندن از گناه نيازمند به ازدواجم. دخترى آراسته را از خانوادهاى معتبر نامزد او كردند. شوهر به همسرش گفت: داستان عجيبى است از يك طرف بايد براى داماد لباس دامادى آماده كرد و از طرف ديگر كفن، از جهتى بايد شربت و شيرينى مهيا نمود و از جهتى ديگر سدر و كافور.
در هر صورت مجلس عروسى آماده شد. داماد و عروس را دست به دست دادند، مهمانان و پدر و مادر نيمه شب به خانههاى خود بازگشتند. پدر و مادر در انتظار حادثه نشستند ولى از خانه داماد خبرى نيامد. هر دو به سوى خانه داماد رفتند تا جنازه او را از عروس تحويل بگيرند. هنگامى كه در زدند فرزندشان با كمال سلامت در را باز كرد، چيزى نگفتند و به خانه خود باز گشتند.
مدتى گذشت، خبرى از مرگ جوان نشد. نزد يهوداى پيامبر آمدند و سبب پرسيدند، يهودا گفت: من از راز مطلب آگاهى ندارم، بايد از حضرت حق بپرسم اگر راز مطلب گفته شود به شما خبر دهم.
يهودا از حضرت حق سبب پرسيد، خطاب رسيد شب عروسى هنگامى كه خلوت شد و داماد و عروس براى غذا خوردن كنار هم نشستند، صداى نالهاى از