عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ٢١٣ - دو كرامت از جابر جعفى
گذاشتند و بنا را شروع كردند، هنگام عصر به خاطر بىدقتى در چوب بست بنا از داربست به زمين افتاد و از دنيا رفت، و آنان دانستند كه آن مرد الهى نه بخيل بود و نه دروغگو[١].
علاء بن شريك مىگويد: هشام بن عبدالملك، جابر جعفى را نزد خود طلبيد و من در آن سفر با او همراه شدم. در طول مسير در ميان بيابانى نزديك چوپانى نشستيم، ميشى به صدا درآمد. جابر خنديد. به او گفتم: سبب خندهات چيست؟
گفت: اين ميش به بچهاش مىگويد اين ناحيه را ترك كن زيرا گرگى سال گذشته كه سال اول وضع حملم بود، حملم را از اينجا ربود! من گفتم: شگفتآور است، راست و دروغ اين مطلب را الآن معلوم مىكنم. نزد چوپان رفتم، گفتم:
اين بره را به من بفروش. گفت: نمىفروشم. گفتم: براى چه؟ گفت: اين ميش در ميان اين گله از همه پر زاد و ولدتر و پر شيرتر است، سال اول وضع حملش گرگ برهاش را ربود و شير او به طور كامل خشك شد تا امسال كه زاييده و سينهاش پر شير شده. گفتم: درست است.
با هم حركت كرديم تا به پل كوفه رسيديم. در دست مردى انگشترى از ياقوت بود، جابر به او گفت: اين ياقوت براق را ببينم. او هم از دستش درآورد و به او داد. جابر انگشتر را وسط آب خروشان فرات انداخت. آن مرد در حالى كه بسيار ناراحت شده بود گفت: چه كردى؟ جابر گفت: ناراحت نباش دوست دارى به انگشترت برسى؟ گفت: آرى. دستش را به سوى آب گرفت، آب روى هم سوار شد تا نزديك دستش رسيد ياقوت را گرفت و به صاحبش داد![٢]
[١] - رجال كشى: ١٧١.
[٢] - رجال كشى: ١٧٢.