عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ١٢٣ - توبه شقيق بلخى
او گفتم و اعلام كردم من از فلسفه خواب بىخبر بودم تا الآن فهميدم كه دعوت حضرت رضا از تو بدون دليل نبوده، امام ٧ مىخواست به وسيله تو اين خطر را از ما دور كند. حال ابراهيم عوض شد، انقلاب شديدى به او دست داد، به شدت گريست، اين حال تا رسيدن به تپه سلام جايى كه برق گنبد بارگاه ملكوتى حضرت رضا ٧ ديده مسافران را روشن مىكند ادامه داشت، در آنجا گفت:
زنجيرى به گردن من بيندازيد، مرا تا نزديك صحن به اين صورت ببريد، چون پياده شديم مرا به جانب حرم به همين حال حركت دهيد. آنچه مىخواست انجام داديم. تا در مشهد بوديم همين حال تواضع و خضوع را داشت، توبه عجيبى كرد، پول پيرزن ناشناس را در ضريح مطهر انداخت، امام را شفيع خود قرار داد تا گناهان گذشتهاش بخشيده شود، همه مسافران كاروان به او غبطه مىخوردند. سفر در حال خوشى پايان يافت، همه به اروميه برگشتيم ولى آن تائب باارزش، مقيم كوى يار شد!
توبه شقيق بلخى
شقيق فرزند يكى از ثروتمندان منطقه بلخ بود. زمانى براى تجارت به بلاد روم رفت، شهرهاى روم را در برنامه سياحت و گشت و گذار گذاشت. در يكى از شهرها براى تماشاى مراسم بتپرستان وارد بتخانهاى شد، خادم بتخانه را ديد موى سر و صورت را تراشيده، لباس ارغوانى به تن كرده و مشغول خدمت است، به او گفت: تو را خداى حى و آگاهى است، به عبادت او برخيز و اين بتهاى بيجان را واگذار كه نفع و زيانى ندارند. خادم به شقيق گفت: اگر انسان را خداى حى و آگاهى است، قدرت دارد تو را در شهر و ديار خودت روزى دهد، چرا تصميم گرفتهاى همه عمر خود را براى به دست آوردن پول خرج كنى و اوقات گرانبها را در اين شهر و آن شهر نابود سازى؟