ترجمه عيون أخبار الرضا شيخ صدوق - غفاري، علي اکبر؛ مستفيد، حميد رضا - الصفحة ٣٢ - باب ٢ آنچه در باره مادر گرامى حضرت رضا
مغرب را مىشناسى كه به اين جا آمده باشد؟ عرض كردم: خير. فرمودند: چرا، مردى سرخ روى آمده است، بيا با هم به نزد او برويم، با هم سوار شديم و نزد آن مرد رفتيم، مردى بود از اهل مغرب كه تعدادى برده به همراه داشت، حضرت فرمودند: بردههايت را به ما نشان بده، آن مرد نُه كنيز به حضرت ارائه نمود، امام كاظم ٧ در مورد هر يك از آنان مىفرمود: «نيازى به او ندارم» (اين را نمىخواهم)، سپس فرمودند: بقيّه را نشان بده، مرد پاسخ داد: ديگر چيزى ندارم، حضرت فرمودند: چرا، دارى، نشان بده، مرد قسم خورد: نه به خدا، فقطّ يك كنيزك مريض باقى مانده است، حضرت فرمودند: چه مانعى دارد كه آن را نيز نشان بدهى؟ ولى مرد امتناع نمود، سپس حضرت برگشتند و فرداى آن روز مرا به سراغ آن مرد فرستادند و فرمودند: «به او بگو: آخرش چند؟ و وقتى گفت:
فلان قدر، بگو: قبول است، خريدم» هشام گويد: «نزد آن مرد رفتم، او