ترجمه عيون أخبار الرضا شيخ صدوق - غفاري، علي اکبر؛ مستفيد، حميد رضا - الصفحة ٢٢٠ - باب ٩ ساداتى را كه گويند هارون پس از مسموم ساختن امام كاظم
قبلى نزد من آمد و گفت: أمير تو را فرا خوانده است. به حضور أمير رفتم، با همان حالت سرش را سوى من بلند كرد و گفت: تا چه حدّ از أمير المؤمنين اطاعت مىكنى؟ گفتم:
با جان و مال و زن و فرزند و دين، هارون لبخندى زد و گفت: اين شمشير را بگير و آنچه را كه اين خادم به تو دستور مىدهد، اجرا كن.
خادم شمشير را برداشت و به دست من داد و مرا به خانهاى برد، درب خانه قفل بود، قفل را گشود، در وسط خانه چاهى قرار داشت و نيز سه اطاق كه دربهاى آنها قفل بود، درب يكى از اطاقها را باز كرد.
بيست نفر، پير و جوان كه همه در بند بودند و گيسوانشان بلند شده بود، در آنجا بودند، غلام مرا گفت أمير المؤمنين تو را مأمور قتل اينها كرده است.
حميد ادامه داد: و تمام آنها از سادات بودند، آن غلام، آنها را يكى يكى بيرون مىآورد و من گردن مىزدم تا بيست نفر تمام شد، سپس غلام اجساد و سرهاى