ترجمه عيون أخبار الرضا شيخ صدوق - غفاري، علي اکبر؛ مستفيد، حميد رضا - الصفحة ١٦٠ - باب ٧ گوشههايى از تاريخ موسى بن جعفر
نزديك شدم، دستم را گرفت سپس مرا در بر گرفت، و مدّتى در آغوش خود نگاه داشت سپس رهايم كرد و گفت: موسى! بنشين، راحت باش، مسألهاى نيست.
حضرت ادامه دادند: آنگاه به او نگاه كردم، ديدم چشمانش پر از اشك شده است سپس متوجّه خود شدم. هارون گفت: تو راست گفتى، جدّت ٦ هم راست گفته است، خون و رگهايم، آنچنان به هيجان آمد كه دل رحمى و نرم خوئى سراسر وجودم را گرفت بطورى كه چشمانم پر از اشك شد.
هارون ادامه داد: مدّتهاست كه مسائلى در درونم مرا به خود مشغول داشته است و مىخواهم در باره آنها از تو سؤالاتى كنم و تا به حال از كسى در باره آنها سؤال نكردهام. اگر جواب دادى، رهايت مىكنم و حرف هيچ كس را در بارهات قبول نخواهم كرد. چون به من خبر دادهاند كه تا به حال دروغ نگفتهاى.
حال، در مورد اين مطالبى كه در درون دارم و سؤال مىكنم به من راست بگو.
گفتم: آنچه را كه بلد باشم و تو هم به من أمان بدهى، جواب خواهم داد.
گفت: در أمان هستى ولى با اين شرط كه راست بگويى و تقيّه را- كه شما اولاد