ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٥٧ - آمدن عبيد الله بن زياد به كوفه و كشته شدن هانى و مسلم
گوشى با او گفتگو كرد، ابن زياد مطلب را فهميد و با چوب (يا شمشير نازكى) كه در كنارش بود اشاره كرده گفت: بر خيز و هم اكنون او را بنزد من بياور، و همراهان خود را نيز بهمراهش فرستاد چون ميدانست هر قبيله خوش ندارد كه مسلم بن عقيل در ميان ايشان گرفتار شود، و بهمراهى او عبيد اللَّه بن عباس سلمى را با هفتاد نفر از طائفه قيس فرستاد تا بدان خانه كه مسلم بن عقيل در آن جاى داشت رسيدند، چون مسلم صداى سم اسبان و هياهوى مردان شنيد دانست كه براى دستگيرى او آمدهاند، پس با شمشير خويش بسوى ايشان بيرون آمد، آنان بخانه ريختند، مسلم بر ايشان (حمله كرد) كار را بر ايشان سخت گرفت و با شمشير ايشان را بزد تا از خانه بيرونشان كرد، دوباره بآن جناب هجوم بردند و او نيز بسختى حمله كرد، و در ميانه آن جناب و بكر بن حمران احمرى جنگ در گرفت، پس بكر شمشيرى بدهان مسلم زد كه لب بالا را بريد و بلب پائين رسيد و دندان پيشين را از جاى خود كند، مسلم نيز ضربت سختى بر او زد، و پشت سر آن شمشيرى بر پس گردنش زد و چنان شكافت كه نزديك بود بشكمش برسد، همين كه اين دلاورى را ديدند ببالاى بامها رفته از بالا سنگ بسويش پرتاب ميكردند، و دستههاى نى آتش زده از بالا بر سرش ميريختند مسلم كه چنين ديد با شمشير برهنه در ميان كوچه بايشان حملهور شد، محمد بن اشعث گفت: تو در امان هستى بيجهت خود را بكشتن مده، و مسلم از ايشان ميكشت (و اين چند شعر را) ميخواند:
١- سوگند ياد كردهام كه كشته نشوم مگر آزادانه، همانا من مرگ را چيز بدى ديدهام.
٢- چيز سرد را گرم و تلخ كند، پرتو خورشيد برگشت و بزير افتاد.