ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٥٤ - آمدن عبيد الله بن زياد به كوفه و كشته شدن هانى و مسلم
اى زن شربتى آب بمن بده، طوعه آب آورده او را سيراب كرد، مسلم همان جا نشست، زن رفت ميان خانه و ظرف آب را گذارد و برگشته گفت: اى بنده خدا آيا آب نخوردى؟ فرمود: چرا، گفت: پس بنزد زن و بچهات برو، مسلم پاسخى نداد، دوباره گفت و مسلم (مانند بار نخست) پاسخى نداد، بار سوم آن زن گفت: سبحان اللَّه اى بنده خدا برخيز خدايت تندرستى دهد بسوى زن و بچهات برو، زيرا نشستن تو در اينجا شايسته نيست، و من حلال نميكنم كه اينجا بنشينى مسلم برخاست و گفت: اى زن من در اين شهر خانه و فاميل ندارم، آيا ممكن است بمن احسان كنى شايد من روزى پاداش تو را بدهم؟ گفت:
اى بنده خدا آيا احسان چيست (كه من بتو كنم)؟ گفت: من مسلم بن عقيل هستم كه اين مردم مرا تكذيب كرده فريبم دادند و از خانه خود آوردهام كردند! گفت: تو مسلم بن عقيل هستى؟ فرمود:
آرى، گفت: داخل شو، پس باطاقى از خانه او در آمد، غير از آن اطاقى كه خود آن زن در آن بود، و آنجا را براى او فرش كرده شام براى او آورد ولى مسلم شام نخورد.
چيزى نگذشت كه پسرش آمد و ديد مادرش در آن اطاق زياد رفت و آمد ميكند و باو گفت: بخدا زياد رفت و آمد كردن تو امشب در اين اطاق مرا بشك انداخته، همانا تو كار فوق العاده در اين اطاق دارى؟
گفت: پسر جان سر خود را بكار ديگرى گرم كن (و از اين پرسش صرف نظر كن) گفت: بخدا بايد بمن خبر دهى! گفت: بدنبال كار خود برو و اين پرسش را مكن، پسر اصرار كرد، زن گفت: اى فرزند مبادا آنچه بتو ميگويم كسى را بدان آگاه كنى؟ گفت: چنين كنم، پس سوگندها باو داد و او هم برايش