ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٢٣٣ - باب(١٨) در بيان سبب شهادت آن بزرگوار و بيان شمه از آن جريان جانگداز
داشته و باو دستور داده آن حضرت را بكشد، فضل اقدام بدان كار ننمود، هارون از اينكه فضل دستورش را نپذيرفته در خشم شد و مسرور خادم را طلبيده باو گفت: هم اكنون با شتاب ببغداد برو و يكسره بنزد موسى بن جعفر ميروى و اگر ديدى كه او در آسايش و رفاه است اين نامه را بعباس بن محمد برسان و باو دستور بده آنچه در آن نوشته شده انجام دهد، و نامه ديگرى نيز باو داد و گفت: اين نامه را نيز بسندى بن شاهك برسان و باو دستور ده از فرمان عباس بن محمد پيروى كند، مسرور شتابانه ببغداد آمد و يكسره بخانه فضل بن يحيى رفت و كسى نميدانست براى چه كارى آمده، پس بنزد موسى بن جعفر عليهما السّلام رفت، و او را بهمان حال كه بهارون خبر داده بودند (در آسايش و رفاه) بديد، پس بدون درنگ بنزد عباس بن محمد و سندى بن شاهك رفته و نامهها را بايشان داد، زمانى نگذشت كه مردم ديدند فرستاده عباس بن محمد دوان دوان بخانه فضل بن يحيى رفت و فضل وحشتزده و هراسان با آن فرستاده بنزد عباس بن محمد رفت، پس عباس بن محمد چند تازيانه و عقابين خواست (عقابين ظاهرا چيزى بوده مانند تخته كه شخص را روى آن مىبستهاند، و در كتب لغت معنائى براى آن نيافتم) و دستور داده فضل را برهنه كرده و سندى بن شاهك صد تازيانه بر او زد، و فضل از خانه عباس رنگ پريده بيرون آمد بر خلاف هنگام رفتن، و بمردمى كه در چپ و راست كوچه ايستاده بودند سلام ميكرد، (پس از اين جريان) مسرور داستان را براى هارون نوشت، هارون دستور داد حضرت را بسندى بن شاهك بسپارند، و خود هارون مجلسى ترتيب داد كه گروه بسيارى در آن انجمن كردند، آنگاه گفت: اى گروه مردم همانا فضل بن يحيى نافرمانى مرا كرد، و از دستور من سرپيچى نمود، و من در نظر گرفتهام او را لعنت كنم پس شما نيز او را لعن كنيد، پس مردم از هر سو او را لعنت كرده بدانسان كه از صداى لعنت آنان در و ديوار قصر بلرزه درآمد، اين خبر بگوش يحيى بن خالد (پدر فضل) رسيد، بشتاب