ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٣٤٠ - باب(٣٩) در ذكر شمهاى از دلائل و معجزات حضرت صاحب الزمان(ع)
(يا چه از جان من ميخواهى؟) من ريش او را گرفته و پايش را كشيدم و بميان خانه آوردم، پسرش بيرون دويد و از اهل بغداد مدد خواهى و استغاثه كرده گفت: اين قمى رافضى پدرم را كشت؟! گروه بسيارى از ايشان بر سر من جمع شدند، من سوار مركبم شده گفتم: آفرين بر شما اى أهل بغداد! از يك ستمگرى بر عليه مظلوم ستمديدهاى جانبدارى ميكنيد؟ من مردى سنى مذهب و از اهل همدان هستم و اين مرد مرا قمى و رافضى ميخواند كه بدهى مرا ندهد و حقم را پامال كند!؟ گويد: مردم باو هجوم برده خواستند بدكانش بريزند من آنها را آرام كرده و بدهكار صاحب سفته از من خواهش كرد كه سفته را بدهم و پول را بگيرم و بطلاق زنش سوگند خورد كه مال مرا در همان حال بپردازد! و من از او گرفتم.
١٣- و از احمد بن حسن روايت شده كه گفت: وارد منطقه جبل شدم (كه منطقه در ميان آذربايجان و بغداد بوده است) و اعتقادى بامامت دوازده امام نداشتم و بهمه آنان علاقهمند نبودم (و در روايت كلينى اين طور است: «و احبهم جملة» يعنى اجمالا آنان را دوست داشتم) تا اينكه يزيد بن عبد اللَّه مرد و هنگام مرگش وصيت كرد كه اسب سمند او را با شمشير و كمر بندش بمولايش (حضرت مهدى ٧) بدهند، من ترسيدم اگر آن اسب را به «اذكوتكين» (كه يكى از امراى ترك دولت عباسى بود) ندهم، مرا آزار و خوارى دهد، پس آن اسب و شمشير و كمربند را پيش خود بهفتصد دينار قيمت كردم و هيچ كس را از اين جريان آگاه نكردم، و اسب را به اذكوتكين دادم، ناگاه از عراق نامه آمد كه هفتصد دينار ما را كه از پول اسب و شمشير و كمربند نزد تو است بفرست.