ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٨٧ - ورود حضرت به زمين كربلا
مرا بشنويد پيغامى كه آوردهام بشما بازگويم و اگر نپذيريد، بازگردم، أبو ثمامة گفت: پس من قبضه شمشير تو را نگه ميدارم آنگاه سخنت را بازگو؟ گفت: نه بخدا دست تو بآن نخواهد رسيد، ابو ثمامة گفت: پس پيغامت را بمن بگو تا من برسانم ولى من نميگذارم تو نزديك بآن جناب بشوى، زيرا تو مرد تبهكارى هستى! و بهم دشنام داده كثير بسوى عمر بن سعد بازگشت و جريان را باو گفت، پس عمر قرة بن قيس حنظلى را پيش خوانده گفت: اى قرة واى بر تو، برو حسين را ديدار كن و بپرس براى چه باينجا آمده؟ و چه ميخواهد؟ قرة بنزد آن حضرت آمد، چون حسين ٧ او را بديد فرمود: آيا اين مرد را مىشناسيد؟ حبيب بن مظاهر گفت: آرى اين مردى است از قبيله حنظلة تميم و خواهرزاده ما است و من او را مردى خوش عقيده ميدانستم و باور نداشتم كه در اين معركه حاضر گردد (و بجنگ شما بيايد) پس نزديك آمد و پيغام عمر بن سعد را رساند، حسين ٧ فرمود: مردم شهر شما بمن نوشتند بدينجا بيايم پس اگر آمدن مرا خوش نداريد من باز ميگردم، سپس حبيب بن مظاهر باو گفت: واى بر تو اى قرة كجا بنزد مردم ستمكار بازگردى (اينجا بمان) و يارى كن اين مردى را كه بوسيله پدرانش خداوند تو را نيرو داد بسعادت و بزرگوارى! قرة بحبيب گفت: پيش صاحب خويش بازگردم و پاسخ اين پيغام را برسانم آنگاه در اين باره فكرى كنم! پس بسوى عمر بن سعد بازگشت و سخن آن حضرت را باو گفت، عمر گفت: اميدوارم خداوند مرا از جنگ و قتال با او آسوده كند.
و نامه بعبيد اللَّه بن زياد نوشت (بدين مضمون): «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» اما بعد پس من هنگامى