ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٢٧٩ - جريان تزويج آن حضرت با ام الفضل و سؤال يحيى بن اكثم از او و پاسخى كه فرمود
٣- ابن قولويه (بسندش) از على بن خالد روايت كند كه گفت: من در سامره بودم پس شنيدم در آنجا مردى زندانى است كه او را كت بسته از شام آوردهاند و گويند: او ادعاى پيغمبرى كرده، على بن خالد گويد: بدر زندان رفته و با نگهبانان و دربانان زندان سازش كردم تا خود را بآن مرد رساندم، ديدم مردى فهميده و خردمند است گفتم: سرگذشت تو چيست؟ گفت: من مردى هستم كه در شام بودم و در جايى كه گويند: سر مقدس حسين ٧ را در آنجا گذاردهاند خداى را عبادت و پرستش ميكردم، شبى همين طور در آنجا رو بمحراب مشغول عبادت و ذكر خدا بودم ناگاه ديدم شخصى روبروى من ايستاده، من بدو نگاه كردم بمن فرمود: برخيز، من با او برخاسته كمى راه رفت ديدم من در مسجد كوفه هستم، بمن گفت: اين مسجد را مىشناسى؟ گفتم: آرى اين مسجد كوفه است، پس آن مرد نماز خوانده من نيز با او نماز خواندم پس بيرون آمد من نيز با او رفتم كمى راه كه رفتم ديدم در مسجد رسول خدا ٦ هستم، پس سلام بر رسول خدا ٦ كرده و نماز خواند، من نيز با او نماز خوانده سپس بيرون آمد و من نيز بيرون آمدم و كمى راه رفت ديدم در همان جا كه عبادت ميكردم در شهر شام هستم و آن مرد از ديده من پنهان شد، يك سال از اين جريان گذشت و من از آنچه ديده بودم در شگفت بودم، چون سال آينده شد همان شخص را ديدم (كه آمد) و من از ديدن او خورسند شدم پس مرا خوانده من بدنبالش رفتم و مانند سال گذشته آنچه كرده بود همانها را انجام داد، و چون بشام رسيد و خواست از من دور شود باو گفتم: ترا بحق آن كسى كه اين نيروئى كه من ديدم بتو داده بگو كيستى؟