ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٦٠ - آمدن عبيد الله بن زياد به كوفه و كشته شدن هانى و مسلم
بآن جناب زد و امانى كه خود او بمسلم داده بود همه را بابن زياد گفت، عبيد اللَّه گفت: تو چه كار با امان دادن؟ گويا ما تو را فرستاده بوديم كه او را امان دهى جز اين نبود كه ما تو را فرستاده بوديم او را براى ما بياورى، پس محمد بن اشعث خاموش شد، و مسلم بن عقيل را بدر قصر آوردند و در آن حال تشنگى بر آن جناب غلبه كرده بود، و بدر قصر مردمانى نشسته و بانتظار اجازه ورود بودند، كه در ميان آنان بود عمارة بن عقبة بن أبى معيط، و عمرو بن حريث، و مسلم بن عمرو، و كثير بن شهاب، و كوزه آب سردى بر در قصر نهاده بود، مسلم فرمود: شربتى از اين آب بمن بدهيد! مسلم بن عمرو گفت: مىبينى چقدر اين آب سرد است؟ بخدا قطره از آن نخواهى چشيد تا حميم جهنم را بچشى! مسلم بن عقيل فرمود:
واى بر تو! كيستى؟ گفت: من كسى هستم كه حق را شناخت آنگاه كه تو آن را انكار كردى، و خير خواهى براى امام و پيشواى خود كرد آنگاه كه تو خيانتش كردى، و پيروى او كرد آنگاه كه تو نافرمانى او كردى، من مسلم بن عمرو باهلى هستم، مسلم بن عقيل فرمود: مادرت بىفرزند شود چه اندازه جفا پيشه و درشتخو و سنگ دل هستى! تو اى پسر باهلة سزاوارتر هستى بحميم و هميشه بودن در آتش دوزخ از من (اين سخن را فرمود) آنگاه نشست و تكيه بديوارى داد، عمرو بن حريث غلام خود را فرستاد كوزه آبى كه دستمالى بر سر آن بود با قدحى آورد، پس در آن بآب ريخت و باو گفت: بيا شام، مسلم قدح را گرفت و چون ميخواست بياشامد پر از خون دهانش ميشد، و نميتوانست بياشامد يك بار يا دو بار قدح را ريختند و دوباره آب كردند و نتوانست بياشامد، بار سوم كه خواست بياشامد دندانهاى پيشين آن جناب در قدح افتاد