ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٣١ - فصل(٢) داستان مردن معاوية و فرستادن نامه از كوفيان و پاسخ آن حضرت و بيعت نكردن با يزيد بن معاوية
تو و او بشود، او را نگهدار تا اينكه يا بيعت كند يا گردنش بزنى، حسين ٧ از جا جست و باو فرمود:
اى پسر زرقاء (زن كبود چشم) تو مرا ميكشى يا او) بخدا دروغ گفتى و نابجا سخن گفتى (اين كلام را فرمود) و از خانه بيرون رفت و با نزديكان خود براه افتاده بمنزل خويش درآمد، (همين كه حضرت برفت) مروان بوليد گفت: گوش بسخن من ندادى بخدا ديگر نخواهد گذارد تو بر او دست يابى، وليد باو گفت: واى بحال ديگران باد اى مروان تو كارى براى من انتخاب كرده بودى (و پيشنهادى بمن نمودى) كه نابودى دين من در آن بود، بخدا دوست ندارم آنچه خورشيد بر آن ميتابد و از آن غروب ميكند از مال دنيا و ملك آن از آن من باشد و من حسين را بكشم، سبحان اللَّه! همين كه حسين گفت: من بيعت نميكنم من حسين را بكشم؟ بخدا سوگند گمان ندارم كسى كه بخون حسين در روز قيامت بازخواست شود ترازويش سبك باشد (يعنى عقوبتش آسان نيست)! مروان كه اين سخنان را از وليد شنيد گفت:
اگر براى اين خاطر بود و انديشه تو چنين است كار بجائى كردى، اين را بزبان ميگفت ولى در دل كار او را خوش نداشت (و رأى او را نه پسنديد و براى خوش آيند او گفتارش را تصديق كرد) پس حسين ٧ آن شب را در خانه خود ماند و آن شب بيست و هفتم رجب سال شصت هجرى بود، و وليد بن عتبة آن شب سرگرم بيعت گرفتن از عبد اللَّه بن زبير شد و او نيز از بيعت سرباز زده، و همان شب مدينه را بسوى مكه ترك كرد، چون صبح شد وليد مردى از بنى اميه را با هشتاد سوار از پى او فرستاد و اينان آمده ولى (چون او از بيراهه رفته بود) باو دست نيافته بازگشتند، چون عصر روز شنبه شد وليد گروهى بنزد حسين ٧ فرستاد