ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٦٥ - آمدن عبيد الله بن زياد به كوفه و كشته شدن هانى و مسلم
بقبيله مذحج استغاثه ميكرد و كسى بدادش نميرسيد) چون ديد كسى ياريش نميكند دست خود را كشيده ريسمان را باز كرده گفت: آيا عصائى يا خنجرى يا سنگى يا استخوانى نيست كه انسان بتواند بوسيله آن از خود دفاع كند؟ (مأمورين) بسرش ريختند و محكم او را بستند، آنگاه بدو گفتند: گردنت را بكش (تا سرت را بزنيم) گفت: من در دادن جان بشما بخشش نكنم و در گرفتن آن شما را يارى ننمايم، پس يكى از غلامان ترك ابن زياد كه رشيد نام داشت با شمشير بگردنش زد ولى كارگر نشد، هانى گفت: بازگشت بسوى خدا است، بار خدايا بسوى رحمت و خوشنودى تو، سپس شمشير ديگرى باو زد و آن جناب را كشت (رحمه اللَّه و رضوانه عليه و جزاه اللَّه عن الاسلام و اهله خير الجزاء).
و عبد اللَّه بن زبير اسدى در باره مسلم بن عقيل و هانى بن عروة رحمة اللَّه عليهما اين اشعار را گفته است:
١- اگر نميدانى كه مرگ چيست بنگر بهانى و مسلم بن عقيل در ميان بازار.
٢- بآن پهلوانى كه شمشير روى او را درهم شكست، و بآن ديگر كه كشته از بالاى بلندى در افتاد.
٣- دستور امير آن دو را گرفتار كرد، و بدين سرنوشت و روزگار دچار شدند كه هر كه در شب بهر راهى برود از اين دو داستان كنند (و جريان گرفتارى و كشتنشان را براى يك ديگر بگويند).
٤- تن بىسرى را مىبينى كه مرگ رنگش را دگرگون كرده و خونها بينى كه بهر راه ريخته شده.
٥- جوانى را بينى كه او باحياتر بود از زن جوان شرمگين، و برندهتر بود (در دلاورى و شهامت) از شمشير دو سر جلا داده شده.