ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٦٣ - آمدن عبيد الله بن زياد به كوفه و كشته شدن هانى و مسلم
دشمنى و بدگمانى بريزد و با اين همه سرگرم لهو و لعب باشد و اين جنايات را بازيچه پندارد چنان كه گويا هرگز كارى نكرده، ابن زياد (كه ديد از اين راه نتيجه نگرفت بلكه بدتر شد براى اينكه ذهن حاضران را بسوى ديگر توجه دهد سخن را برگردانده) گفت: اى تبهكار همانا نفس تو آرزومندت كرد بچيزى كه خدا از رسيدن بدان جلوگيرى كرد و تو را شايسته آن نديد (يعنى آرزوى رسيدن بامارت داشتى)؟
مسلم فرمود: اگر ما شايسته آن نباشيم چه كسى شايسته آن است؟ ابن زياد گفت: امير المؤمنين يزيد، مسلم فرمود: سپاس خداى را در همه احوال، ما بداورى خدا در ميان ما و شما خوشنوديم، ابن زياد (براى آنكه ترسى در دل مسلم ايجاد كند و او را از سخن باز دارد) گفت: خدا مرا بكشد اگر تو را نكشم، چنان كشتنى كه هيچ كس را در اسلام چنان نكشته باشند! مسلم فرمود: آرى همانا تو سزاوارترى كه در اسلام چيزى را با ديد آورى كه پيش از آن نبوده، و همانا تو بد كشتن و بزشتى دست و پا بريدن، و بد دلى، و بد كينهاى را در هنگام پيروزى نسبت بهيچ كس فروگذار نخواهى كرد، پس ابن زياد (كه هر حيله براى بستن زبان حقگوى مسلم زد كارگر نيفتاد مانند همه جنايتكاران زبان بدشنام گشود و) شروع كرد بدشنام گوئى باو و حسين و على ٨ و عقيل (و ناسزاى بسيار گفت) مسلم (كه مرد ناسزا و دشنام نبود و مرد فضيلت و تقوا بود چون ديد كار باينجا رسيد و آن مرد پست دست بچنين حربه و نيرنگ رسوائى زد) خاموش شد و ديگر پاسخش نداد.
سپس ابن زياد (كه ديد اين كار ننگين او بخواستهاش جامه عمل پوشاند و مسلم را خاموش ساخت براى اينكه جريان تكرار نشود و دوباره گرفتار زبان برّان آن مرد حقگو نشود، و بيش از اندازه رسوائى بار نيايد، ديگر مجال نداد و) گفت: او را بالاى بام قصر ببريد و گردنش را بزنيد، و بدن بىسرش را بزير اندازيد، مسلم گفت: بخدا اگر ميان من و تو خويشاوندى بود مرا نميكشتى (كنايه از اينكه تو زنا زاده هستى) ابن زياد (كه ديد هر چه در كشتن مسلم درنگ كند پرده رسوائيش بيشتر بالا رود با