ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٨ - باب(١) احوال حضرت امام حسن مجتبى
برايتان پسنديدهام) بمن بازنگردانيد (و در صدد مخالفت من برنيائيد) خداوند من و شما را بيامرزد، و بآنچه در آن دوستى و خوشنودى اوست راهنمائى فرمايد.
(راوى گويد:) پس (از اين سخنان) مردم بهم نگاه كرده و بيكديگر گفتند: از اين سخنان كه گفت در باره او چه پنداريد (و آيا چه ميخواهد انجام دهد)؟ گفتند: بخدا سوگند چنين پنداريم كه ميخواهد با معاويه صلح كند، و كار را باو واگذارد! مردم گفتند: بخدا اين مرد كافر شد! (اين را گفتند) و بسراپرده آن حضرت ريخته هر چه در آن بود بيغما بردند تا جايى كه جانماز آن حضرت را از زير پايش كشيده و بردند، و (مردى بنام) عبد الرحمن بن عبد اللَّه جعال ازدى با خشونت پيش آمد و رداى آن حضرت را از دوشش كشيد، و آن جناب بدون رداء همچنان كه شمشير بگردنش آويزان بود در خيمه نشسته بود، آنگاه اسب خود را خواسته آوردند و سوار شد و گروهى از نزديكان و شيعيان آن حضرت (براى نگهبانى) دور او را گرفته، و از كسانى كه اراده آزارش را داشتند جلوگيرى ميكردند، فرمود: قبيله ربيعه و همدان را نزد من آريد، و چون آنان را خبر كرده آمدند و دور تا دور او را گرفته مردمان را از آن جناب دور ميكردند، و بهمين حال با گروهى ديگر از مردمان (جز اين دو قبيله) كه با او بودند براه خود ميرفت، و همين كه بتاريكى ساباط (مدائن) گذر كرد مردى از بنى اسد كه جراح بن سنانش ميگفتند پيش آمد و در حالى كه شمشيرى باريك در دست داشت دهنه اسب آن حضرت ٧ را گرفت و گفت: اللَّه اكبر، اى حسن مشرك شدى چنانچه پدرت پيش از اين مشرك شد (اين سخن ياوه و حرف نابهنجار را گفت) سپس با آن شمشيرى كه در دست داشت چنان بران آن حضرت زد كه گوشت را شكافته باستخوان رسيد، و امام ٧ (از شدت آن زخم) دست بگردن آن مرد انداخت و هر دو بزمين افتادند، پس مردى از شيعيان امام حسن ٧ بنام عبد اللَّه بن خطل طائى آن مرد را بگرفت، و آن شمشير را از دستش بيرون كشيده و شكمش را با همان پاره كرد، و مرد