ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ١١٩ - ورود اهل بيت به كوفه در دار الامارة
[ورود اهل بيت به كوفه در دار الامارة]
و چون سر مطهر حسين ٧ بكوفه رسيد و بدنبالش ابن سعد فرداى آن روز با دختران حسين ٧ و خاندان آن حضرت وارد شد ابن زياد در قصر دار الامارة نشست و بار عام براى ورود مردم داد و دستور داد سر مقدس را بياورند و آن را در پيش روى خود نهاده و بآن نگاه ميكرد و پوزخند ميزد، و در دست او قضيبى بود (قضيب شمشير نازك يا چوب باريك را گويند) كه با آن بدندانهاى پيشين حضرت ميزد، و در كنار آن بيشرم زيد بن ارقم كه از اصحاب رسول خدا ٦ است نشسته بود و او پيرى سالخورده بود، چون زيد بن ارقم ديد ابن زياد با قضيب بدندانهاى آن حضرت ميزند بدو گفت: قضيبت را از اين دو لب بردار، زيرا بخدائى كه جز او معبودى نيست هر آينه بارها ديدم لبان رسول خدا ٦ را كه بر اين لبها بود، سپس بگريه افتاد، ابن زياد گفت: خدا چشمانت را بگرياند! آيا براى فتح و پيروزى خدا (كه نصيب ما شده) ميگريى؟ و اگر نه اين بود كه تو پيرى بىخرد گشته و عقل از سرت بيرون رفته گردنت را ميزدم؟
زيد بن ارقم از پيش روى او برخاست بخانه خويش درآمد، آنگاه عيالات حسين ٧ را بر ابن زياد وارد كردند، پس زينب خواهر حسين ٧ در ميان ايشان بطور ناشناس با پستترين جامههاى خود كه بتن داشت بدان مجلس ميشوم در آمد و در كنارى نشست و كنيزان آن جناب دورش را گرفتند، ابن زياد گفت: اين زن كه بود كه كناره گرفت و در گوشه نشست و زنان همراه اويند؟ زينب پاسخش نداد، دوباره سخن خويش را از سر گرفت و از آن زن پرسيد؟ يكى از كنيزان گفت: اين زن زينب دختر فاطمه دختر رسول خدا ٦ است، ابن زياد ناپاك رو بزينب كرده گفت: سپاس خدائى را كه شما را رسوا كرده كشت، و در آنچه شما آورده بوديد دروغتان را آشكار ساخت؟ زينب عليها السّلام گفت: