ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ١٢١ - ورود اهل بيت به كوفه در دار الامارة
فرمود: من برادرى داشتم كه نامش على بود و مردم او را كشتند؟، ابن زياد گفت: بلكه خدا او را كشت، على بن الحسين عليهما السّلام فرمود: «خدا دريابد جانها را هنگام مرگشان» ابن زياد در خشم شده گفت: تو جرأت پاسخ دادن مرا نيز دارى؟ و هنوز توانائى بازگرداندن سخن من در تو هست؟
او را ببريد گردنش را بزنيد، پس عمهاش زينب باو چسبيده گفت: اى پسر زياد آنچه خون از ما ريختهاى تو را بس است، و دست بگردن زين العابدين انداخته فرمود: بخدا سوگند دست از او بر ندارم تا اگر تو او را كشتى مرا هم با او بكشى، ابن زياد بآن دو نگاه كرده سپس گفت: علاقه رحم و خويشى عجيب است بخدا من اين زن را چنين ميبينم كه دوست دارد من او را با اين جوان بكشم؟ او را واگذاريد كه همان بيمارى كه دارد او را بس است؟
سپس از جاى خود برخاسته از قصر بيرون آمده وارد مسجد شد، پس بمنبر بالا رفت و گفت:
سپاس خداوندى را كه حق و اهل حق را آشكار ساخت و امير المؤمنين يزيد و پيروانش را يارى كرد، و دروغگوى پسر دروغگو و پيروانش را بكشت.
پس عبد اللَّه بن عفيف ازدى كه از شيعيان امير المؤمنين ٧ بود از جاى برخاسته باو گفت: اى دشمن خدا! همانا دروغگو تو و پدرت هستى و آن كس كه تو را فرمانروا كرده و پدرش، اى پسر مرجانه فرزندان پيغمبران را ميكشى و بالاى منبر بجاى راستگويان مىنشينى! (و هر سخن زشتى كه ميخواهى بر زبان ميرانى!) ابن زياد گفت: او را پيش من آريد، پاسبانان او را گرفتند عبد اللَّه بن عفيف قبيله ازد را بيارى طلبيد، هفتصد تن از ايشان گرد آمده او را از دست پاسبانان گرفتند، (ابن زياد چون