ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ١٢٢ - ورود اهل بيت به كوفه در دار الامارة
ديد نيروى مقاومت در برابر آنان را ندارد درنگ كرد) تا چون شب شد كس فرستاده او را از خانه بيرون كشيده گردنش را زدند و در جايى بنام سبخه او را بدار زدند، رحمة اللَّه عليه.
و چون روز ديگر شد عبيد اللَّه بن زياد سر حسين ٧ را فرستاد در كوچههاى كوفه و در ميان قبائل بگرداندند، و از زيد بن ارقم روايت شده كه گفت: آن سر مقدس را كه بر نيزه بود بر من عبور دادند و من در غرفه و بالاخانه خود نشسته بودم چون برابر من رسيد شنيدم كه اين آيه را ميخواند:
«أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ .... يعنى آيا پنداشتى كه (داستان) اصحاب كهف و رقيم از آيتهاى ما شگفت بودند!» (سوره كهف آيه ٩) پس بخدا از هراس موى تنم راست شده داد زدم: بخدا اى پسر رسول خدا (داستان) سر تو شگفتتر و حيرت انگيزتر است (يعنى اصحاب كهف و رقيم اگر چه داستان شگفت انگيزى داشتند لكن پس از مرگ سخن نگفتند و داستان سر تو شگفت انگيزتر است كه پس از بريده شدن از بدن سخن ميگويد و تلاوت قرآن ميكند).
و چون آن مردم ناپاك از گردش دادن آن سر در شهر كوفه فارغ شدند آن را بدر قصر آوردند، و ابن زياد آن سر را به حر بن قيس داد و سرهاى ياران آن حضرت را نيز باو سپرده او را بنزد يزيد بن معاويه فرستاد، و ابا بردة پسر عوف ازدى، و طارق پسر أبى ظبيان را با گروهى از مردم كوفه نيز همراه او روان كرد، و آنان بيامدند تا در دمشق آن سر را بر يزيد وارد كردند، عبد اللَّه بن ربيعه حميرى گويد: من در دمشق پيش يزيد بن معاويه بودم كه زحر بن قيس بيامد تا بر يزيد درآمد، يزيد گفت:
واى بر تو چه خبر؟ و چه همراه آوردهاى؟ زحر گفت: اى امير المؤمنين مژده گير به پيروزى خدا و