ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٤١ - آمدن عبيد الله بن زياد به كوفه و كشته شدن هانى و مسلم
همراه او بودند، و بيامد تا بكوفه رسيد و عمامه سياهى بر سر نهاده و دهان خود را با پارچه بسته بود، و مردم كه شنيده بودند حسين ٧ بسوى ايشان حركت كرده و چشم براه آمدن آن حضرت ٧ بودند همين كه عبيد اللَّه را ديدند گمان كردند حسين ٧ است از اين رو بهيچ گروهى از مردم نميگذشت جز اينكه بر او سلام كرده ميگفتند: اى پسر رسول خدا خوش آمدى! خير مقدم، عبيد اللَّه بن زياد از اينكه ميديد مردم او را بجاى حسين خوش آمد ميگويند ناراحت و بدحال شد، مسلم بن عروه كه ديد مردم بسيار شدند فرياد زد: بيكسو رويد اين مرد امير كوفه عبيد اللَّه بن زياد است، پس ابن زياد برفت تا شب هنگام بدر قصر (دار الامارة) رسيد، و همراه او گروهى آمده و گرد او را گرفته بودند و شك نداشتند كه او حسين ٧ ميباشد، نعمان بن بشير (كه در قصر بود) درهاى قصر را بروى او و همراهانش بست پس برخى از همراهان عبيد اللَّه بانگ زد: در را باز كنيد، نعمان كه گمان ميكرد حسين ٧ است از بالاى قصر سركشيده گفت: ترا بخدا سوگند دهم كه از اينجا دور شوى زيرا من امانتى كه در دست دارم بتو نخواهم سپرد، و در جنگ با تو نيز نيازى نيست، عبيد اللَّه خاموش بود سپس نزديك شد و نعمان نيز خود را از كنگره قصر سرازير كرد عبيد اللَّه بسخن درآمد و گفت: در بگشا خدا كارت را نگشايد كه شبت بدرازا كشيد، و مردى كه پشت سر او بود شنيد پس بسوى مردم كه بدنبال او افتاده و ميپنداشتند او حسين ٧ است بازگشته گفت: اى مردم بخدائى كه شريك ندارد اين پسر مرجانه است نعمان در را باز كرد و (داخل شد) و در را بروى مردم (كه بدنبالش آمده بودند) بست، و آنان پراكنده شدند.