ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٤٤ - آمدن عبيد الله بن زياد به كوفه و كشته شدن هانى و مسلم
ببرى، زيرا من از برادران تو هستم و مورد وثوق و اطمينان توأم، و اگر ميخواهى پيش از آنكه او را ديدار كنم براى او از من بيعت بگير؟ مسلم بن عوسجه گفت: خداى را سپاسگزارى كنم كه توفيق ديدار ترا بمن داد و ديدار تو مرا خورسند ساخت تا تو بآرزويت برسى، و خداوند بوسيله تو خاندان پيغمبرش عليهم السّلام را يارى كند. و من خوش ندارم مردم مرا باين كار (كه رابطه با اين خاندان دارم) بشناسند پيش از آنكه كار ما سرانجام گيرد، و اين ترس من بخاطر انديشه و بيمى است كه از اين مرد سركش و خشم او در دل دارم، معقل گفت: انديشه مكن كه خبرى نيست و خير است، اكنون از من بيعت بگير پس مسلم از او بيعت گرفت، و پيمانهاى محكمى با او بست كه خير انديشى كند و جريان را پوشيده دارد معقل هر پيمانى خواست پذيرفته تا او خشنود شد، سپس باو گفت: چند روزى در خانه من بيا تا من از آنكه ميخواهى برايت اجازه دخول بگيرم، معقل با آن مردم كه بخانه مسلم بن عوسجة ميرفتند بدان خانه رفت و آمد ميكرد تا براى او از مسلم بن عقيل اجازه ملاقات گرفت، و (چون بنزد مسلم بن عقيل رفت) آن جناب از او بيعت گرفت، و بابى ثمامه صائدى دستور فرمود پول را از او بگيرد، ابا ثمامة اين سمت را داشت كه پولها و آنچه برخى كمك مالى ميكردند ميگرفت و براى آنان اسلحه خريدارى ميكرد و مردى بينا و از دلاوران عرب و بزرگان شيعه بود، و معقل نزد مسلم بن عقيل رفت و آمد ميكرد تا بجائى كه نخستين كسى كه مىآمد و آخرين مردى كه بيرون ميرفت او بود، و آنچه اين زياد از فهميدن اوضاع و احوال ايشان بدان نيازمند بود همه را دانست و پشت سر هم باو گزارش ميداد.
هانى بن عروة (كه ميزبان مسلم بن عقيل بود) از عبيد اللَّه بر جان خود ترسيد و از رفتن بمجلس ابن زياد خود دارى كرده خود را به بيمارى زد، ابن زياد به همنشينانش گفت: چه شده كه هانى را