ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٥٣ - آمدن عبيد الله بن زياد به كوفه و كشته شدن هانى و مسلم
شما را در كارهاى جنگى شام پراكنده كند، و بىگناهان شما را بجرم گنهكاران بگيرد، و حاضران را بجاى غائبان گرفتار كند تا بازماندهاى از مردم نافرمان بجاى نماند جز اينكه سزاى كردار بدشان را بآنان بچشاند، و سران ديگر نيز مانند اين سخنان (تهديد آميز را) بر زبان راندند، و مردم كه اين سخنان را از ايشان شنيدند شروع كردند بپراكنده شدن، زن بود كه مىآمد و دست پسر و برادر خود را ميگرفت و ميگفت: بيا برو اين مردم كه هستند مسلم را بس است، و مرد بود كه مىآمد پيش پسر و برادرش و ميگفت:
فردا است كه مردم شام مىآيند، ترا با جنگ و آشوب چكار! بدنبال كار خود برو و او هم (با اين سخن) ميرفت، پس همچنان مردم پراكنده ميشدند تا شب شد، و مسلم نماز مغرب را كه خواند جز سى نفر در مسجد كسى با او نماند، چون ديد كه اين گروه اندك با او بيش نماندهاند، از مسجد بسوى درهاى قبيله كنده (براى بيرون رفتن) براه افتاد، هنوز بدرها نرسيده بود كه ده تن شدند، و چون از در مسجد بيرون آمد يك نفر هم بجاى نماند كه او را راهنمائى كند، باين سو و آن سو نگاه كرد ديد يكتن هم نيست كه راه را نشان او بدهد، و او را بخانهاش راهبرى نمايد، يا اگر دشمنى باو روى آورد از او دفاع كند.
حيران و سرگردان راه خود را پيش گرفت و در كوچههاى كوفه گردش ميكرد و نميدانست بكجا برود تا گذارش بخانههاى بنى جبلة از قبيله كنده و بدر خانه زنى بنام طوعه افتاد كه آن زن از كنيزان اشعث بن قيس بود و از او داراى فرزند بود، و اشعث او را بدان واسطه آزاد كرده و اسيد حضرمى او را بزنى گرفته بود، و از او پسرى بنام بلال پيدا كرد، و بلال در ميان مردم بيرون رفته بود و آن زن بر در خانه چشم براه بلال ايستاده بود، پس مسلم بن عقيل بآن زن سلام كرد، زن جواب سلام او را داد، سپس گفت: