ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٢٥١ - فصل(١) جريان ولايت عهد
خلافت را بطور مشورت ميان شش نفر قرار داد كه يكى از آنان جد تو امير المؤمنين على بن ابى طالب ٧ بود، و شرط كرد در باره آن كس كه از آن شش نفر مخالفت كند باينكه گردنش را بزنند، و شما بناچار بايد آنچه من خواستهام بپذيرى من راهى جز اين ندارم! حضرت رضا ٧ فرمود: من وليعهدى را مىپذيرم بشرط آنكه نه أمرى كنم و نه نهيى و نه فتوائى دهم و نه حكمى، و نه كسى را بكار گمارم و نه كسى را از كار بر كنار كنم، و هيچ چيزى را كه پا بر جاست دگرگونش نسازم، مأمون همه اين شرائط را پذيرفت.
حسن بن محمد از جدش از ابن سلمة نقل كرده كه گفت: من و محمد بن جعفر در خراسان بودم در آنجا شنيدم روزى ذو الرياستين بيرون آمده ميگفت: شگفتا! چيز شگفتى ديدم! از من بپرسيد چه ديدم؟ گفتند: خدايت اصلاح كند چه ديديد؟ گفت: ديدم مأمون بعلى بن موسى الرضا ميگفت: من چنين انديشه كردهام كه كار مسلمانان و خلافت را بعهده تو نهم و آنچه در گردنم ميباشد آن را بر داشته بگردن شما بنهم؟ و ديدم كه على بن موسى ميگفت: اى امير المؤمنين من طاقت و تاب و نيروى آن را ندارم، و من هرگز خلافتى را بىارزشتر از اين خلافت نديدم كه مأمون شانه از زير بار آن خالى ميكرد و بعلى بن موسى واگذار ميكرد، و على بن موسى از پذيرفتن آن خوددارى مينمود و بسوى مأمون بر ميگرداند.
و گروهى از تاريخ نويسان و وقايع نگاران زمان خلفاء روايت كردهاند: كه چون مأمون تصميم