ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٥٨ - آمدن عبيد الله بن زياد به كوفه و كشته شدن هانى و مسلم
٣- هر مردى (در زندگى) روزى ناراحتى و بدى را ديدار خواهد كرد، و من ميترسم از اينكه بمن دروغ گويند يا فريبم دهند.
محمد بن اشعث باو گفت: دروغ بتو نگويند و فريبت ندهند (تو در امانى) پس بيتابى نكن همانا اين مردم (يعنى ابن زياد و همراهانش) پسر عموهاى تو هستند (چون اهل حجاز هستند و شما و ايشان از يك نژاد هستيد) و كشنده تو نخواهند بود و زيانى بتو نميرسانند، و مسلم در آن حال (در اثر سنگهائى كه باو زده بودند) ناتوان شده بود، و توانائى جنگ كردن نداشت، و نفسش بريد، پشت خود بديوار خانه طوعه تكيه داد، محمد بن اشعث گفتار پيشين را باز گفت كه تو در امانى، مسلم فرمود: آيا من در امانم؟ گفت: آرى، بآن مردمى كه همراه محمد بن اشعث بودند فرمود: براى من امان هست؟ آنان گفتند: آرى جز عبيد اللَّه بن عباس سلمى كه گفت: مرا در اين كار نه شتر ماده است و نه شتر نرى (يعنى من كارهاى نيستم كه امان دهم يا ندهم، و اين سخن مثلى است در ميان عرب كه هنگام تبرى جستن از كارى و بيان دخالت نداشتن در آن گويند، و نخستين كسى كه اين كلام را گفت حارث بن عباد يا صدوف دختر حليس عذريه بود، و داستانى در اين باره دارد كه ميدانى در مجمع الامثال ج ٢ ص ١٧٠- ١٧١ نقل كرده است، بهر صورت) مسلم فرمود: اگر مرا امان ندهيد من دست در دست شما نگذارم، پس استرى آورده مسلم را بر آن سوار كردند، آن گروه اطراف او را گرفته شمشير را از دستش بيرون آوردند، گويا مسلم اين جريان را كه ديد از خود نااميد شد و اشگش سرازير شد، سپس فرمود: اين نخستين فريب شما بود، محمد بن اشعث گفت: اميد است باكى بر تو نباشد، مسلم فرمود: جز اميدى كه گفتى چيزى در كار نيست چه شد امان شما (كه بمن داديد)؟ «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ» و گريست، عبيد اللَّه بن عباس سلمى گفت: هر كس خواهان آن چيزى باشد كه تو جوياى آن هستى (يعنى رياست و امارت بخواهد)