ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٢٣٤ - باب(١٨) در بيان سبب شهادت آن بزرگوار و بيان شمه از آن جريان جانگداز
سوار شده بنزد هارون آمد، و از در مخصوص غير از درب معمول وارد قصر هارون شده و از پشت سر هارون بطورى كه او نفهميد وارد شده بنزد او آمد و گفت: اى امير المؤمنين بسخن من گوش فرا دار، هارون با ناراحتى گوش بسخن يحيى داد، يحيى گفت: همانا فضل جوانى تازه كار است و من آنچه تو خواهى (از كشتن موسى بن جعفر) انجام خواهم داد، هارون صورتش از هم باز شده و خوشحال شد، و رو بمردم كرده گفت: همانا فضل در باره چيزى نافرمانى مرا كرده بود پس من او را لعن كردم، و همانا توبه و بازگشت بفرمانبردارى من كرد پس او را دوست بداريد، مردم گفتند: ما دوستدار هر كس هستيم كه تو او را دوست دارى، و دشمن هستيم با هر كه تو او را دشمن دارى، و ما اكنون او را دوست داريم.
سپس يحيى بن خالد بشتاب از آنجا بيرون آمد تا وارد بغداد شد، مردم از آمدن يحيى ببغداد (باين شتاب) وحشتزده شدند و هر كس در باره آمدن يحيى ببغداد سخنى گفت، و خود يحيى وانمود كرد كه براى ترتيب دادن وضع شهر و سركشى بكارهاى عمال و فرمانداران بشهر آمده، و (براى پوشاندن مقصد شوم خود نيز) چند روزى باين كارها مشغول شد سپس سندى بن شاهك را طلبيد و دستور كشتن آن حضرت را باو داد و او نيز انجام آن را گردن گرفت، و ترتيب كشتن آن امام معصوم ٧ باين گونه بود كه سندى بن شاهك زهرى در غذاى آن بزرگوار ريخته و بنزد او آورد، و برخى گفتهاند: آن زهر را در رطب قرار داد پس حضرت از آن (غذا يا رطب مسموم) ميل فرموده اثر زهر را در بدن خويش احساس فرمود، و پس از آن سه روز آن بزرگوار ببيمارى سختى مبتلا شد و در روز سيم از دنيا رفت.
و چون حضرت از دنيا رفت سندى بن شاهك فقهاء و بزرگان اهل بغداد را بنزد آن بزرگوار