ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٢٤٧ - باب(٢١) در بيان شمه از نشانههاى امامت و اخبار و معجزات آن بزرگوار است
پيغمبر ٦ كه فلان نام داشت بگردن من حقى داشت (و پولى از من طلبكار بود) پس مطالبه آن حق را كرد و پافشارى در گرفتن آن نمود (و من نيز توانائى پرداخت آن را نداشتم) من كه چنين ديدم نماز صبح را در مسجد رسول خدا ٦ خواندم سپس بسوى حضرت رضا ٧ كه در عريض (نام جايى است در يك فرسنگى مدينه) بود رهسپار شدم، چون نزديك در خانه آن حضرت رسيدم ديدم سوار بر الاغى است و ردائى در بر دارد و رو برويم از خانه درآمد، چون نظرم بآن جناب افتاد شرم كردم كه حاجت خود را اظهار كنم، همين كه بمن رسيد ايستاد و بمن نگريست، من بر آن حضرت سلام كردم- و ماه رمضان بود- سپس گفتم: قربانت گردم همانا دوست شما فلان كس از من طلبى دارد و بخدا مرا رسوا كرده- و من بخدا پيش خود گمان ميكردم (پس از اين شكايتى كه از او كردم) آن حضرت باو دستور خواهد داد از مطالبه كردن طلب خود از من خوددارى كند- و بخدا بآن حضرت نگفتم چه مقدار از من ميخواهد، و هيچ نامى از چيز ديگر نيز پيش او نبردم، پس بمن دستور فرمود بنشينم تا باز گردد، پس همچنان در آنجا ماندم تا نماز مغرب را خواندم و (چون) روزه بودم، دلم تنگ شد و خواستم بازگردم كه ديدم آن حضرت پيدا شد و مردم گرد او را گرفتهاند و گدايان نيز سر راه او نشسته بودند و آن جناب بايشان صدقه ميداد تا اينكه رفت و داخل منزل خود شد سپس بيرون آمده مرا پيش خواند، من برخاسته با او بداخل خانه رفتم، و با هم نشستيم و من شروع كردم از ابن مسيب (امير مدينه) براى او صحبت كردن و من زياد ميشد كه براى آن جناب از ابن مسيب سخن ميگفتم، چون از سخن فارغ شدم فرمود: گمان نميكنم افطار كرده باشى؟ عرضكردم: نه، پس براى من خوراكى خواست و آوردند پيش روى من گذاردند و بغلام دستور داد با من هم خوراك شود، پس من و غلام از آن خوراك خورديم، و چون دست از خوراك كشيديم