ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ١٨٦ - باب(١٣) در بيان شمهاى از اخبار امام صادق(ع) و سخنان آن بزرگوار
براى من (در باره بيعت با پسرش محمد) گفته بود بآن حضرت گفت، جعفر بن محمد عليهما السّلام فرمود:
اين كار را نكنيد زيرا هنوز زمان آن (يعنى قيام مهدى موعود) نرسيده، اگر تو اى عبد اللَّه پندارى كه مهدى موعود اين فرزند تو است بدان كه اين او نيست و نه اكنون زمان (آمدن و خروج) او است، و اگر ميخواهى او را دستور خروج دهى بخاطر سختگيرى در كار خدا و اينكه امر بمعروف و نهى از منكر كند پس ما بخدا تو را كه پير مرد (يا بزرگ بنى هاشم و) ما هستى وانگذاريم و با پسرت بيعت كنيم؟ عبد اللَّه از اين فرمايش آن حضرت خشمناك شده گفت: تو بخوبى دانستهاى (يا من بخوبى دانستهام) كه مطلب اين چنان نيست كه ميگوئى و بخدا سوگند كه خدا تو را بر علم غيب مطلع نساخته، ولى حسد در باره پسرم تو را بر اين سخنان وادار كرد، حضرت فرمود: بخدا حسد مرا وادار نكرد (كه اين سخنان را بگويم) و لكن اين مرد- و دست به پشت ابو العباس سفاح زد- و برادرانش و فرزندانشان (بسلطنت و خلافت رسند) نه شما، سپس دست بشانه عبد اللَّه بن حسن زده فرمود: خموش باش كه بخدا نه خلافت بتو ميرسد و نه بدو پسرت و آن از آن ايشان است (يعنى بنى عباس) و همانا اين دو پسر تو كشته خواهند شد (اين سخن را فرموده آنگاه) از جا برخاست و بدست عبد العزيز بن عمران زهرى تكيه زده بيرون شد و بعبد العزيز فرمود: آيا صاحب برد سبز را (كه بر دوش داشت) يعنى منصور را ديدى؟ عبد العزيز گفت: آرى، فرمود: بخدا ما مىيابيم كه محمد را ميكشد! عبد العزيز گفت: محمد را ميكشد؟
فرمود: آرى، گويد من پيش خود گفتم: بپروردگار كعبه سوگند كه (جعفر) بمحمد رشگ ميبرد (و اين سخن را از روى حسد ميگويد) عبد العزيز گويد: بخدا از دنيا بيرون نرفتم تا اينكه ديدم منصور آن دو را كشت، و چون حضرت صادق اين سخنان را فرمود آن گروه برخاسته پراكنده شدند، عبد الصمد و منصور بدنبال امام صادق آمده گفتند اى ابا عبد اللَّه آيا براستى چنين ميگوئى (و حتما اين طور