صلح امام حسن (ع ): پرشکوه ترين نرمش قهرمانانه ي تاريخ - آل ياسين، الشيخ راضي - الصفحة ٤٩٢ - ٣ - صعصعة بن صوحان
صعصعه گفت : اين فرمان خدا و قدرت اوست كه از من دفاع مى كند و محققا آنچه بر من ميگذرد از ازل بر لوح تقدير بر نوشته شده است][١] )
مسعودى گويد : از صعصعة بن صوحان ماجراهاى جالب و سخنانى بنهايت بليغ و فصيح و رسا و در عين حال , موجز و كوتاه بيادگار مانده است
صعصعه در ميان ياران اميرالمؤمنين داراى شخصيتى بر جسته بود , اميرالمؤمنين او را بصفت( : خطيب توانا و زبر دست) ستوده و بعدها( جاحظ) وى را با جمله ى( : يكى از فصيح ترين مردم) توصيف كرده است
پس از واقعه ى صلح كه معاويه وارد كوفه شده بود , روزى به او گفت( : بخدا سوگند از اينكه تو در امان من در آئى متنفرم) وى در جواب گفت( : و من نيز از اينكه تو را بدين نام بخوانم متنفرم) و سپس بر او بنام( خليفه) سلام كرد معاويه گفت : اگر راست ميگوئى ( و براستى مرا خليفه ميدانى ) بر منبر برو و على را لعن كن ! صعصعه بر فراز منبر قرار گرفت و پس از حمد و ثناى پروردگار گفت : هان اى مردم ! من از نزد كسى آمده ام كه شرارتش را مقدم داشته و خيرش را بتأخير افكنده است و همو به من فرمان داده كه على را لعن كنم , اينك او را لعن كنيد , لعنت خدا بر او باد اهل مسجد غريو بر آوردند : آمين چون نزد معاويه بازگشت و آنچه را گذشته بود بدو خبر داد , معاويه گفت : نه بخدا , منظور تو كسى بجز من نبوده است , برگرد و او را بنام , لعنت كن صعصعه به مسجد باز گشت و بر منبر بالا رفت و گفت : هان اى مردم ! اميرالمؤمنين به من دستور داده كه على بن ابيطالب را لعنت كنم , اينك او را لعنت كنيد غريو مردم برخاست : آمين چون ماجرا را به معاويه گفتند , گفت : بخدا هيچكس
[١]- مروج الذهب ( حاشيه ى ابن اثير ) ج ٦ ص ١١٧