صلح امام حسن (ع ): پرشکوه ترين نرمش قهرمانانه ي تاريخ - آل ياسين، الشيخ راضي - الصفحة ٤٦٧ - وضعيت كوفه در ماجراى حجر
( امان) نزد تو آمده ام زياد فرياد زد : او را به زندان ببريد !
و بالاخره , او نيز در شمار كاروانيان اسيرى بود كه دست و پا بسته و بيدفاع راهى قتلگاه شدند و در حديث است كه( : هر آنكس كه شخصى را امان دهد و سپس او را بقتل برساند من از وى بيزارم اگر چه آن مقتول كافر باشد) [١]
هنگاميكه كاروان بسوى خارج شهر كوفه ميرفت , اسيران را از برابر خانه ى قبيصه عبور دادند , قبيصه دختران خود را ديد كه بسوى او گردن كشيده و زار زار بر او مى گريند به دو نگاهبان خود( وائل) و( كثير) گفت : بگذاريد تا به خانواده ى خود وصيت كنم , چون نزديك آنان رسيد لحظه ئى سكوت كرد و سپس گفت : ساكت شويد ! دختران سكوت كردند آنگاه گفت : تقوى و شكيبائى پيشه كنيد , من از خداى خود اميد ميبرم كه در اينراه مرا به يكى از دو نيكى نائل آورد : يا شهادت كه سعادت من در آنست و يا بازگشتن نزد شما با عافيت عهده دار زندگى شما خدا است و او زنده است و هرگز نميميرد[ بنگر كه در قالب اين پيكر بشرى چه روح آسمانى و فرشته سيرتى نهفته است] اميد ميبرم كه شما را فرو نگذارد و پاس مرا در وجود شما بدارد
آنگاه براه خود ادامه داد و آن خانواده ى نوميد و پريشان را گريان و دعا گويان در انتظار خود گذارد و چه خانواده ها و چه دخترها كه در آنروزگار سياه بگونه ى خانواده و دختران قبيصه زندگى را بسر ميبردند
طبرى مى نويسد : قبيصة بن ضبيعه بدست( ابو شريف بدى) افتاد , قبيصة بدو گفت : ميان قبيله ى من و قبيله ى تو اختلاف و نزاع نيست , بگذار
[١]- الاصابة ( ج ٤ ص ٢٩٤ )