صلح امام حسن (ع ): پرشکوه ترين نرمش قهرمانانه ي تاريخ - آل ياسين، الشيخ راضي - الصفحة ٣٩٣ - ملاقات در كوفه
( مسيب بن نجيه ى فزارى) و( ظبيان بن عماره ى تيمى) براى توديع نزد او آمدند حسن عليه السلام در اين ملاقات گفت( : سپاس خدا را كه بر كار خود مسلط است اگر تمامى خلق بهم آيند تا آنچه را كه شدنى است جلوگيرند نخواهند توانست ) آنگاه( مسيب) سخن گفت و اخلاص و صميميت خود را نسبت به خاندان پيغمبر ابراز داشت حسين عليه السلام گفت( : اى مسيب ! ما ميدانيم كه تو دوستدار مائى) و حسن عليه السلام افزود([ : از پدرم شنيدم كه رسولخدا صلى الله عليه و آله فرموده است : هر كس مردمى را دوست بدارد با آنها خواهد بود ) ) سپس مسيب و ظبيان پيشنهاد كردند كه وى به كوفه باز گردد , فرمود( : راهى بدينكار ندارم) چون روز ديگر بر آمد از كوفه خارج شد و مردم با گريه او را بدرقه كردند ! و اقامت او در كوفه پس از صلح بيش از چند روز نشد
چون به( دير هند) [١] ( حيره ) رسيد به كوفه نگريست و اين شعر را خواند :
از روى نفرت و دشمنى ديار همصحبتان را ترك نگفتم
آنها بودند كه از حريم من دفاع مى كردند [٢]
وه چه روحى ! به صفاى روح فرشتگان ! با آنهمه مرارت و رنجى كه از نافرمانى مردم اين شهر كشيده است اينك با اين شعر آن را توديع مى كند و از سرگذشت دور و دراز آن , بجز وفاى وفادارانى كه از حريم او دفاع كرده اند , چيزى بياد نمى آورد و در خاطره ى او جز همانها كه جان
[١]- منسوب به( هند) دختر( نعمان بن منذر) كه در اين( دير) واقع در( حيره) به رهبانيت مى گذرانيد
[٢]- براى آنچه گذشت رجوع كنيد به شرح نهج البلاغه : ( ج ٤ ص ٦ )