صلح امام حسن (ع ): پرشکوه ترين نرمش قهرمانانه ي تاريخ - آل ياسين، الشيخ راضي - الصفحة ٤٧٤ - ٣ - عبدالله بن يحيى حضرمى و يارانش
از او پرسيد : هيچ احساس درد ميكنى ؟ جواب داد : نه دختركم ! مگر آن اندازه كه از ازدحام جمعيت دست دهد !
او را نزد زياد حاضر ساختند , زياد به او گفت : دوستت - يعنى على عليه السلام - درباره ى بلائى كه بر سرت خواهيم آورد چيزى بتو نگفته است ؟ ! رشيد پاسخ داد : دست و پايم را قطع مى كنيد و بدارم مى آويزيد زياد گفت : بخدا پيشگوئى او را دروغ خواهم ساخت , بگذاريد برود چون خواست خارج شود زياد فرياد زد , برگردانيدش , براى تو هيچ بلائى شايسته تر از همان چيزيكه رفيقت خبر داده بنظرمان نمى رسد , محققا هر چه زنده بمانى جز بدى ببار نخواهى آورد دست و پاى او را ببريد , دست و پايش را بريدند و او همچنان سخن ميگفت زياد دستور داد او را بدار بياويزند و ريسمان را بگردن او ببندند رشيد گفت : يك كار ديگر باقى مانده كه مى بينم از آن فراموش كرده ايد ! زياد گفت : زبانش را هم ببريد چون زبانش را بيرون آوردند تا ببرند گفت : بگذاريد يك كلمه بگويم او را رها كردند , گفت : بخدا اين نيز تصديق سخن اميرالمؤمنين است , مرا از بريدن زبانم نيز با خبر ساخته بود
او را مجروح و دست و پا بريده از قصر بيرون افكندند , مردم گرد او مجتمع گشتند و همان شب وفات يافت , رحمت خدا بر او باد
دخترش مى گويد : روزى به پدرم گفتم : چقدر تلاش مى كنى , پدر ! جواب داد( : دخترم ! پس از ما مردمى خواهند آمد كه آگاهى و بينائى آنان در دين , از زحمت و تلاش ما با فضيلت تر است)
به دخترش اندرز مى داد([ : دختر كم ! حرف را با( كتمان) بميران