صلح امام حسن (ع ): پرشکوه ترين نرمش قهرمانانه ي تاريخ - آل ياسين، الشيخ راضي - الصفحة ٣٧٥ - ٣ - تسليم امر
او را انكار كرد و او ساكت ماند و هيچ نگفت
بر اين اساس , مطلب ديگرى بر دانسته هاى ما افزوده مى گردد و آن اينكه : معاويه همينكه به سلطنت راضى شد خلافت را از خود نفى كرد و همينكه گفت([ : بخاطر نماز و زكوه با شما نجنگيدم اثبات كرد كه او يك خليفه ى دينى نيست بلكه پادشاهى است از سر ديگر پادشاهان كه به نماز و زكوه مردم كارى ندارند و همتشان همه مصروف حكمرانى بر مردم است و باز همينكه به حسن ميگويد( : بى اطلاع تو كارى تمام نشود) و به پسرش مى گويد( : حق از آن ايشان است) به مقام رفيع و برتر امام حسن اعتراف كرده و سلطه ى او را كه ميبايد از آن سرپيچى نشود پذيرفته است و آن چيزى جز مقام و سلطه ى خلافت نيست و با چنين وضعى بسيار طبيعى است كه وقتى امام حسن در پيش روى خود او خلافت وى را انكار كرده و ادعاى پوچ و بيجاى او را تكذيب مى كند , وى سكوت ورزد و پاسخ ندهد
اين حقايق كجا و تسليم خلافت كه اين حضرات كلمه ى( تسليم امر) را بدان معنا گرفته اند كجا ؟ !
موضوع ديگرى كه شايد در نظر تحليلى , دلالتش بر اعتراف معاويه به عدم استحقاق خلافت , بيشتر باشد خنده شكست آميز او در برابر( سعد بن ابى وقاص) است كه بر او وارد شده و گفت( : سلام بر تو اى پادشاه) ! و نگفت اى اميرالمؤمنين اين خنده آشكارا از اعتراف او به خطاى خود - در اينكه ميخواسته لقب خلافت را همچون غنيمت جنگى بداند نه وساطتى ميان پيغمبر و امتش - خبر ميدهد و به همين دليل مستوجب آن مى شود كه سعد بن ابى وقاص كه مردى با شخصيت است و