صلح امام حسن (ع ): پرشکوه ترين نرمش قهرمانانه ي تاريخ - آل ياسين، الشيخ راضي - الصفحة ٤٨٨ - ٢ - عدى بن حاتم طائى
به ما نزديك مى شد و ما با وجود آنهمه مهربانى و نزديكى , از هيبت او ياراى سخن گفتن با او را نداشتيم و از عظمت او تاب نگريستن به او نمى آورديم , چون تبسم ميكرد رشته ى مرواريد دندانش نمايان ميگشت اهل دين را بزرگ ميداشت و با مستمندان دوستى ميكرد , نيرومندان از ستم او نمى ترسيدند و ضعيفان از عدالت او نوميد نبودند , سوگند ياد ميكنم كه شبى او را ديدم در محراب عبادتش ايستاده و شب پرده ى ظلمت فرو كشيده و روى اختران خويش را پوشيده بود , اشك ديدگانش بر محاسنش فرو مى ريخت و او چون مار گزيده بخود مى پيچيد و گريه ئى سوزناك ميكرد , گوئى اكنون دو گوشم به آواز اوست كه صدا مى زند( : اى دنيا ! متعرض من گشته يا به من روى آورده ئى ! كسى جز مرا بفريب ! هنوز آن فرصت براى تو فرا نرسيده كه مرا بفريبى ! تو را سه نوبت طلاق گفته ام كه در آن بازگشتى نيست , همانا زندگى تو پست و منزلت تو اندك است آه از كمى توشه و درازى سفر و نداشتن مونس)
چشمان معاويه از اشك پر شد , با آستين آب ديدگانش را سترد و گفت : خدا رحمت كند ابوالحسن را , همينطور بود كه گفتى حال شكيب تو از او چگونه است ؟ گفت : همچون شكيب مادرى كه طفلش را در آغوشش ذبح كنند : اشكش خشك نمى شود و آب ديده اش فرو نمى نشيند معاويه پرسيد : چقدر به ياد اوئى ؟ پاسخ داد : مگر روزگار ميگذارد او را فراموش كنم]( ! [١]
مؤلف : عدى بن حاتم در روزگار مختار بن ابى عبيده بسال ٦٨ هجرى [٢]
( [١] المحاسن و المساوى) تأليف : بيهقى ( ج ١ ص ٣٣ )
( [٢] تاريخ الكوفه) ( ص ٣٨٨ ) و( الاصابة) ( ج ٤ ص ١١٩ )