صلح امام حسن (ع ): پرشکوه ترين نرمش قهرمانانه ي تاريخ - آل ياسين، الشيخ راضي - الصفحة ٤٣ - پيشگفتار
كرد و فرمود( : كسى را براى حمل اين بار حاضر كن) و چون كسى را حاضر كرد , رداى خود را بدو داد و گفت( : اين هم اجرت باربر)
عربى نزد او آمد فرمود( : هر چه ذخيره داريم باو بدهيد) بيست هزار درهم بود همه را به عرب دادند گفت : مولاى من ! اجازه ندادى كه حاجتم را بگويم و مديحه ئى در شأن تو بخوانم ! آنحضرت در پاسخ , اشعارى انشاء كرد بدين مضمون كه ( : بيم فرو ريختن آبروى آنكس كه از ما چيزى مى خواهد , موجب مى شود كه ما پيش از خواهش و سئوال او بدو ببخشيم)
مدائنى روايت كرده كه([ : حسن و حسين و عبدالله بن جعفر به راه حج ميرفتند توشه و تنخواه آنان گم شد گرسنه و تشنه به خيمه ئى رسيدند كه پيرزنى در آن زندگى ميكرد , از او آب طلبيدند گفت : اين گوسفند را بدوشيد و شير آن را با آب بياميزيد و بياشاميد چنين كردند سپس از او غذا خواستند , گفت : همين گوسفند را داريم , بكشيد و بخوريد يكى از آنان گوسفند را ذبح كرد و از گوشت آن مقدارى بريان كرد و همه خوردند و سپس همانجا بخواب رفتند هنگام رفتن به پيرزن گفتند : ما از قريشيم , به حج ميرويم , چون باز گشتيم نزد ما بيا با تو به نيكى رفتار خواهيم كرد و رفتند
شوهر زن كه آمد و از جريان خبر يافت , گفت واى بر تو ! گوسفند مرا براى مردمى ناشناس ميكشى , آنگاه ميگوئى : از قريش بودند ! ؟
روزگارى گذشت و كار بر پيرزن سخت شد , از آن محل كوچ كرد و به مدينه عبورش افتاد حسن بن على او را ديد و شناخت , پيش رفت و گفت : مرا مى شناسى ؟ گفت نه ! گفت : من همانم كه در فلان روز مهمان تو شدم و دستور داد تا هزار گوسفند و هزار دينار زر باو دادند آنگاه او را نزد