صلح امام حسن (ع ): پرشکوه ترين نرمش قهرمانانه ي تاريخ - آل ياسين، الشيخ راضي - الصفحة ١٣ - نخستين گفتار از مرحوم آيت الله , مصلح بزرگ , امام سيد عبدالحسين شرف الدين
اسراف كرده و خدا اسر افكاران را دوست نمى دارد و اگر از مال ملت بخشيده , خيانت ورزيده و خدا از خيانت پيشگان بيزار است و پس از آن , خليفه وى را معزول ساخت و تا آخر عمر به او منصبى نسپرد
نوبتى ديگر ابوهريره را فرا خواند و باو گفت( : آنروز كه من تو را به كارگزارى بحرين فرستادم , كفش بپا نداشتى ! اينك شنيده ام هزار و ششصد دينار اسب فروخته ئى) ! ابو هريره پاسخ داد : تعدادى اسب داشتيم كه زاد و ولد كردند , تعدادى هم هدايائى بوده كه مردم آورده بودند گفت( : مخارج زندگى تو را سنجيده ايم , اينها زيادى بوده است و بايد به بيت المال بر گردد) ابو هريره گفت : حق ندارى مال مرا بگيرى خليفه گفت( : چرا ! و پشت تو را با تازيانه بدرد خواهم آورد) سپس برخاست و آنقدر با تازيانه بر پيكر او نواخت كه بدنش را خون آلود كرد و گفت( : اكنون برو پولها را بياور) ابوهريره ( كه چاره ئى جز اطاعت نداشت ) گفت : باشد , با خدا حساب ميكنيم خليفه گفت( : اين در صورتى بود كه آنرا از حلال بدست آورده بودى و با ميل و رغبت ميدادى ! گويا در بحرين اموال را براى تو جمع آورى مى كنند نه براى خدا و بيت المال ! مادرت تو را فقط براى الاغ چرانى پس انداخته است)
و خود ابوهريره , جريان را اينطور نقل مى كند([ : وقتى عمر مرا از حكومت بحرين معزول ساخت بمن گفت : اى دشمن خدا و قرآن ! مال خدا را دزديدى ؟ گفتم : من دشمن خدا و قرآن نيستم , دشمن دشمنان توام و مال خدا را هم ندزديده ام گفت : پس از كجا ده هزار درهم جمع آوردى ؟ گفتم : اسبهائى داشتيم كه زاد و ولد كردند , هدايائى هم پيوسته مى رسيد , سهميه هاى پى در پى خودم هم بود با اينحال همه را از من