روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٥٤ - ترجمه
ربيعة المخزوميّ [١]آمد كه به نزديك رسول آمد به مكّه پيش از هجرت و ايمان آورد.
چون رسول [٢]با مدينه آمد،او در مكّه نتوانست بودن بيامد و با بعضى كوههاى مدينه رفت و جاى بساخت و آنجا مقام كرد.چون خبر اسلام او به مادرش رسيد،جزعى عظيم كرد و سخت آمد او را و پسرانش را گفت-ابو جهل و حارث را-پسران هشام-و اينان [٣]برادران عيّاش بودند از مادر-كه:به خداى كه در زير هيچ سقفى نشوم و هيچ طعامى و شرابى نخورم تا نبروى [٤]و او را پيش من نيارى [٥].
ايشان برخاستند-و حارث بن زيد بن أنيسه با ايشان بود-و بيامدند به آنجا كه عيّاش جاى ساخته بود و او را گفتند:مادرت سوگند خورده است كه در زير هيچ سقفى نشود و طعام و شراب نخورد تا تو را نبيند،و با او عهد كردند و سوگند خوردند كه او را نيازارند،و در باب دين بر او اكراه نكنند.
او چون حديث مادر شنيد و سوگند و عهد ايشان،به زير آمد و دست در دست ايشان نهاد.ايشان او را بگرفتند و دستهايش ببستند،و هر برادرى او را صد تازيانه بزدند و او را با مكّه آوردند پيش مادرش.مادر سوگند خورد كه او را از بند رها نكند تا كافر نشود و از دين برنگردد.آنگه او را بياوردند و در آفتاب افگندند.او چون كار بر او سخت شد،آنچه ايشان مىخواستند از او بگفت.او را بگشادند.اين حارث بن زيد كه با ايشان همراه بود او را ملامت كرد و عيب كرد و گفت:يا عيّاش!اين چيست كه كردى!نه بر دين پدرانت بماندى نه در اين دين كه رفته بودى [٦].و اگر اين دين كه بر او بودى هدى بود از هدى برگشتى،و اگر ضلالت بود تو چندگاه ضالّ بودى.مانند اين حديثهاى موحش گفت.عيّاش گفت:و اللّٰه كه هركجا خالى يابم تو را،از تو برنگردم [٧]تات [٨]نكشم.آنگه برخاست و با مدينه آمد و اسلام تازه كرد و در مدينه مقام ساخت.پس از آن به مدّتى اين حارث بن زيد هم به مدينه آمد و اسلام
[١] .اساس،وز،مت:المخذومى،با توجّه به تب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
[٢] .وز،تب،آج،لب،لت+عليه السّلام.
[٣] .مر:ايشان.
[٤] .تب:بنرويد،آج،لب:بنروى،لت:نروى.
[٥] .تب،مر:نياريد.
[٦] .آج،لب+بماندى،لت:گرفته بودى بماندى.
[٧] .مر،لت:بازنگردم.
[٨] .تب،مر:تا تو را،لت:تا آنكه تو را.