روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٣٣٢ - ترجمه
مىرفتم در بعضى منازل كنيزكى حبشى را ديدم نابينا دستها برداشته و مىگفت يا رادّ الشّمس على امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب ردّ علىّ بصرى اى خداى كه آفتاب بر اميرالمؤمنين على بازآوردى چشمهاى [١]من با من دهى من نزديك او شدم و گفتم اى كنيزك على را دوست دارى گفت آرى و حقّ فاطمه دو دينار زر [٢]بگرفتم و او را دادم و گفتم صرف كن در بعضى حوائج خود از من نپذيرفت و گفت حاجت نيست مرا به اين.گفت به حج رفتم چون بازآمدم به آن منزل فرود آمديم من كنيزك را ديدم چشمها درست شده و حاجيان را آب مىداد گفتم يا جاريه دوستى اميرالمؤمنين با تو چه كرد گفت هفت شب آن دعا مىكردم و بر خداى سوگند مىدادم بحقّ اميرالمؤمنين چون شب هفتم بود هاتفى مرا آواز داد و گفت اى كنيزك على را دوست دارى از دلى [٣]صافى گفتم إى و اللّٰه مرا گفت دستها بر چشمها نه من هم چنان كردم او دست برداشت و گفت بار خدايا اگر دانى كه اين كنيزك راست گويد [٤]و على را دوست دارد از نيّتى صادق چشمها با او ده [٥]خداى تعالى دعاى او اجابت كرد و چشم با من داد.من بر او [٦]سوگند دادم كه به خداى كه مرا بگوى تا [٧]تو كيستى گفت من خضرم و از جملۀ مواليان عليّم و از جملۀ موكّلانم بر شيعۀ او.و اخبار درين باب از طريق خواص [٨]و عام [٩]نهچندان است كه آن را حدّى هست [١٠]و درين جاى بيش ازين احتمال نكند [١١].
رجعنا الى حديث يوشع بن نون چون يوشع بن نون آن جبّاران را بكشت و زمين ازيشان پاك كرد كس فرستاد به پادشاه [١٢]ارمانيان [١٣]و آن پنج پادشاه بودند همه به طاعت پيش [١٤]او آمدند و يك روايت آن است كه ايشان مجتمع شدند و به خصومت يوشع بيرون آمدند،يوشع عليه السّلام لشكر بنى اسرائيل را به قتال ايشان فرستاد و
[١] .مر:چشم.
[٢] .لت+را.
[٣] .مر،لت:دل.
[٤] .آج،لب،مر،لت:مىگويد.
[٥] .مر:بازده.
[٦] .لت:او را.
[٧] .لت:كه.
[٨] .مر:خاص.
[٩] .وز،تب،آج،لب،لت:عوام.
[١٠] .مر:باشد.
[١١] .مر:نبود.
[١٢] .لت:پادشه.
[١٣] .لت:ازمانيان.
[١٤] .لت:نزد.