ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢٧٢ - ارتباط آزاد با اموال و امتيازات و مقامات اين دنيا ، خود مانع گسترش ١٧١ من ١٨٧ به بيش از منطقهء ضرورتها از امور مزبوره ميباشد
ارتباط آزاد با اموال و امتيازات و مقامات اين دنيا ، خود مانع گسترش « من » به بيش از منطقهء ضرورتها از امور مزبوره ميباشد .
مگر نه چنين است كه من يا شخصيت آدمى در مسير حيات معقول در طلب شايستگيهاى وجود خود ، و كمالاتى است كه اشتياق به آنها در درون او وجود دارد مگر نه اينست كه ظرافت و لطافت و استعداد تجرد آن شخصيت ، بالاتر از همهء امور دنيوى است مگر نه اينست كه قرار دادن شخصيت در اسارت ميان حلقههاى زنجير امور دنيوى ، آن را تا حد همان امور پايين مى آورد آرى ، قطعا آرى - زيرا < شعر > اى برادر تو همان انديشه اى ما بقى خود استخوان و ريشه اى گر بود انديشه ات گل ، گلشنى ور بود خارى تو هيمهء گلخنى < / شعر > حال كه چنين است ، اين چه خصومت نابكارانه ايست كه انسان با خويشتن به راه انداخته است كه يوسف خود را به چند درهم مى فروشد و شخصيت خود را تبديل ميكند به آهن و سيمان و فرش و اشياء عتيقه مانند كاسهء سفالين ٩١٧ سال مثلا كه لب آن شكسته و از چند جاهم شكاف برداشته است [١] و چه شبها كه ساعاتى از آنها را كه مى توانست با خداى آفرينندهء سپهر لاجوردين به مناجات بپردازد و با رازهاى نهانى هستى آشنائى پيدا كند و به دردها و درمانهاى بنى نوع خود بينديشد و جان خود را جلائى بخشد ، با آن كاسهء سفالين به راز و نيازها پرداخته است - كه اى كاسهء سفالين عزيز ، من فداى دستهاى آن كوزه گرى شوم كه ترا ساخته و خود نيز جزء يك كاسهء سفالين يا دستهء كوزه اى سفالين شده است كه فعلا دل يك انسانى مثل مرا ربوده است من قربان مادهء خاكى و شكل كاسه اى تو گردم كه قوانين خشن و بيرحم طبيعت لبهء ترا شكسته و شكافهائى در تو ايجاد كرده است من هرگز نه طبيعت را خواهم بخشيد و نه قوانين آنرا كه چنين ظلمى را بر تو روا داشته است شايد هم اين راز و نياز به قدرى اوج بگيرد كه سيل اشك را از
[١] براى تعيين تاريخ فوق ( ٩١٧ سال ) مخصوصا براى آن ١٧ سال ، ماهها شايد هم سالها انديشيده است