ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢٧٥ - در حال تكيه بر ثبات آفتاب و ماه و ستارگان بودند كه ناگهان زمين آنها را بدرون خود كشيد ) *
سر به فلك كشيده و خيره كننده بيارامند ، و چه با كمال ذلت و خوارى در محقرترين كوخها در پستترين نقاط زمين به جاى زندگى فقط نفس بكشند ، بالاخره روزى فرا خواهد رسيد كه قانون « بس است ، برخيز و بار سفرت را بربند » و يا قانون « اين نيز بگذرد » به سراغشان آمده و آنان را از موقعيتى كه بدست آوردهاند بركنده و به موقعيتى ديگر كه چه بسا اصلا پيش بينى نكرده بودند پرتاب خواهد كرد و اگر آنچه كه بر سرشان تاختن آورده است قانون فراگير « بس است روى خاك » بوده باشد ، با كمال بىاعتنائى به اميدها و آرزوها و خواستهها و فرورفتن چنگالهايشان به اعماق ماده و ماديات ، راهى زير خاكشان خواهد كرد .
تو اى انسان ، براى گفتگو و راز و نياز با خويشتن سخنانى بسيار داشتى و فرصتى كافى ، و بارها از نغمههاى درونى و از پيشتازان كاروان معرفت از جهان برونى شنيده بودى كه - < شعر > بر لب بحر فنا منتظريم اى ساقى فرصتى دان كه ز لب تا بدهان اين همه نيست < / شعر > و بارها از عالم بيرونى كه گويندگانى به نام پيامبران و اولياء اللَّه دارد و از عالم درونى كه دو گوينده به نام دل و جان دارد شنيده بودى كه < شعر > از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است غرض اينست و گرنه دل و جان اين همه نيست < / شعر > و با تو گفته بودند كه : - نخست - < شعر > جستجو كن جستجو كن جستجو گفتگو كن گفتگو كن گفتگو < / شعر > آن گاه براى خويشتن - < شعر > شرح سر آن شكنج زلف يار مو بمو كن ، مو بمو كن مو بمو < / شعر > به جاى صحبت با جان به وسيلهء دل و جان ، سخنانى با ديگران گفتى ، آرى آن قدر با ديگران سخن گفتى كه فرصتى براى گفتگو با دل و جان خود كه شرف صحبت جانان را نصيبت ميكرد ، و شرحى در بارهء سر شكنج زلف هستى به تو مى گفت نماند و اكنون كه قانون « بس است زندگى بر روى خاك كه حشرات زير خاك چشم به انتظار تو با كمال بىتابى به اين سو و آن سو ميلولند ، دهان باز كرده و به گفتگو نشسته اى