ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٣٥ - آن زيباى زيبايان با رفتن روح از بدن ، لاشه اى است كه نزديكترين اشخاص از آن مى گريزند
برخود گرفته بود . روزگارى لب خندان اين زن ، كمانى بودن كه ربة النوع عشق براى تير انداختن برگزيده بود . زمانى زيبائى او كه از قدرت شيران غران فزونتر بود دل و عقل همه را سير ميكرد . اما امروز اگر بخواهيد به ديدارگور او برويد ، نخست انگشت بربينى بگذاريد . اين همه قدرت و جلال به چه كار آيد وقتى كه اول و آخر همه چيز مرگ و فنا است . آقائى روى زمين چه سود دارد كه خليفه باشند يا مغ ، اردشير يا داريوش ، ارماميتراس يا سياسگزار ، خشايارشا يا بخت النصر يا اسر عدون . افسوس ، خداوندان جهان چون آنتيوخوس و خسرو و اردشير دراز دست و سزوستريس و آنيبال ، سيل و اشيل و عمر و سزار همه سپاهيان گران داشتند تا بدست آنان جنگاورى كنند ، اما همه مردند و هيچ چيز از ايشان باقى نماند » [١] ويكتور هوگو .
در مجلد هشتم از كتاب تفسير و نقد و تحليل مطالبى را در بارهء جدائى روح از بدن كه مرگ ناميده مى شود متذكر شدهايم . در اينجا جملاتى را بيان مى كنيم كه مقدارى از آنها را در همان مجلد آوردهايم : مرگ با اين كه پديده ايست كاملا طبيعى ، با اين حال بقدرى شگفتانگيز است كه اگر چه انسان صد بار آنرا مشاهده كند ، باز در مشاهده صد و يكمين بار آنرا چنان با خيرگى و حيرت تلقى مى كند كه گوئى اولين بار است كه با چنان پديده اى مواجه شده است . با اين كه با فرارسيدن اجل و چشم پوشيدن از اين دنيا ، خاموشى بينهايت در كار نيست ، با اين حال ، چه منظره اى شاعرانه و بهت آورى دارد . آرى ، خاكدان سياه تماشاگهى است بس شگفتانگيز . تشخصات بطورى محو و نابود مى گردد كه فرق ميان قلب عدالت پرور سقراط و مخ بيباك چنگيز و نرون خونخوار ، و استخوان جمجمهء جمشيد و اسكندر و كيكاوس و دندههاى پهلوى يك خار كن زحمتكش در يك مشت خاك از بين مى رود . انسان زنده با چشمان مخمور و عارض گلگون و اعضاى لطيف در حالى كه از همهء لذائذ دنيا برخوردار است ، حتى ميليونها نفر را هم در زير فرمان خود دارد ، چگونه تصور ميكند كه ممكن است روزى فرا رسد و همين خورشيد و ماه و ستارگان بدون كوچكترين اعتنا و مانند هميشه بحركت و نور افشانى خود مشغول
[١] زيباترين شاهكارهاى شعر جهان ص ١٣٠ و ١٣١ .