ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢٦٤ - خندهء بامدادى دنيا را كه شخصيت را دستخوش تزلزل نمايد گريهء شامگاهى آن ، و شادى روى آوردن آنرا اندوه پشت كردنش از شايستگى اعتماد و تكيه بر آن ساقط مى نمايد
خندهء بامدادى دنيا را كه شخصيت را دستخوش تزلزل نمايد گريهء شامگاهى آن ، و شادى روى آوردن آنرا اندوه پشت كردنش از شايستگى اعتماد و تكيه بر آن ساقط مى نمايد .
اين ممكن است كه انواعى از تخديرها نگذارد كه انسان گريهء شامگاهى بعد از خندهء بامدادى را بفهمد ، و اين نيز ممكن است كه آدمى به جهت فرو رفتن در شاديها و خوشيهاى جالب دنيا در موقع روى آوردن ، ناگواريها و دردهاى پشت كردن آن را درك نكند ، ولى اين نفهميدن و درك نكردن را نبايد به حساب واقعيات در آورده و چنين گمان كرد كه گريه اى در دنبال خنده نيامد و شادى روى آوردن دنيا با اندوه پشت گرداندنش پايان نپذيرفت بلكه بايد متوجه شد كه نفس آدمى به جهت اشتغال به مديريت دستگاه درونى و برونى وجود آدمى ، نمى تواند دست از كار خود بردارد و به تحصيل آگاهى و تأثر در بارهء آنچه كه در اعماق شخصيت وى مى گذرد بپردازد ، لذا خواه او بداند يا نداند هيجانها و تأثرات شادىانگيزى كه شخصيت را دستخوش تزلزل نمايد ، اثر منفى خود را كه اندوه تزلزل شخصيت است به دنبال خواهد آورد .
نهايت امر - < شعر > آتشش پنهان و ذوقش آشكار دود او ظاهر شود پايان كار < / شعر > داستان آدمى در اين جريان شبيه به داستان آن مرد ساده لوح است كه در بارهء مهارت دزدان با او گفتگو مى كردند كه - < شعر > گفت اى قصاص در شهر شما كيست چابكتر در اين فن دغا گفت خياطيست نامش پورشش اندرين دزدى و چستى خلق كش < / شعر > مرد ساده لوح :
< شعر > گفت من ضامن كه با صد اضطرار او نيارد برد از من رشته تار پس بگفتندش كه از تو چستتر مات او گشتند در دعوى مپر تو به عقل خود چنين غره مباش كه شوى ياوه تو در تزويرهايش < / شعر > پس از بحث و گفتگوى بسيار ، مرد ساده لوح گفت : من حاضرم اسب تازى خود را گرو بگذارم كه اگر آن خياط توانست از قماش من چيزى بدزدد ، اسب من از آن شما باشد و اگر خياط نتوانست از قماش من بدزدد ، من اسبى از