ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢٦٥ - خندهء بامدادى دنيا را كه شخصيت را دستخوش تزلزل نمايد گريهء شامگاهى آن ، و شادى روى آوردن آنرا اندوه پشت كردنش از شايستگى اعتماد و تكيه بر آن ساقط مى نمايد
شما بگيرم . مرد ساده لوح آن شب از بسيارى فكر و خيال به خواب نرفت شب گذشت و - < شعر > بامدادان اطلسى زد در بغل شد ببازار و دكان آن دغل پس سلامش كرد گرم آن اوستاد جست از جالب به ترحيبش گشاد < / شعر > آن خياط استاد - < شعر > گرم پرسيدش ز حد ترك بيش تا فكند اندر دل او مهر خويش < / شعر > مرد ساده لوح - < شعر > چون شنيد از وى نواى بلبلى پيشش افكند اطلس استنبلى كه ببر اين را قباى روز جنگ زير دامن واسع و بالاش تنگ تنگ بالا بهر جسم آراى را زير واسع تا نگيرد پاى را < / شعر > خياط استاد < شعر > گفت صد خدمت كنم اى ذو وداد دست بر دو چشم و بر سينه نهاد پس به پيمود و بديد او روى كار بعد از آن بگشاد لب را در فشار از حكايتهاى ميران در سمر و از كرمها و عطاى آن نفر و ز بخيلان و ز تخسيراتشان از براى خنده هم داد او نشان همچو آتش كرد مقراضى برون مى بريد و لب پر افسانه و فسون يك مضاحك گفت آن چست اوستاد ترك مست از خنده شد سست و فتاد < / شعر > مرد ساده لوح - < شعر > چون كه خنديدن گرفت از داستان چشم تنگش گشت بسته آن زمان < / شعر > خياط استاد - < شعر > پاره اى دزديد و كرد او زير ران غير چشم حق ز جمله آن نهان حق همى ديد آن ولى ستارخوست ليك چون از حد برى غماز اوست ترك را از لذت افسانه اش رفت از دل دعوى پيشانه اش اطلس چه ، دعوى چه ، رهن چه ترك سر مستيت در لاغاى اچه لابه كردش ترك كز بهر خدا لاغ نيكوكان مرا شد مغتذا گفت لاغ خنده انگيز آن دغا كه فتاد از قهقهه او برقفا < / شعر >