ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢٤ - سرمست غرور بودند كه ناگهان خطر ناآشنا بر سرشان تاختن گرفت و آنانرا در مسيرى قرار داد كه بازگشتى ندارد
بخود راه مى دهد و نه به انتظار تلخ آينده مى نشيند ، گوئى عاشق حقيقى فوق زمان قرار گرفته است كه گذشته و حال و آينده واقعيتها را براى او قطعه قطعه نمى كند .
٨٢ ، ٨٦ - و هو يرى المأخوذين على الغرّة حيث لا إقالة و لا رجعة ، كيف نزل بهم ما كانوا يجهلون و جاءهم من فراق الدّنيا ما كانوا يأمنون ، و قدموا من الآخرة على ما كانوا يوعدون ( او مى بيند كه چگونه آنچه كه آن سرمايه باختگان نمى دانستند بر سرشان فرود آمد ، و آن جدائى از دنيا بسراغشان آمد كه در فكرش نبودند ، و قدم بسوى آخرت بر وعده اى كه داده شده بودند نهادند . ) سرمست غرور بودند كه ناگهان خطر ناآشنا بر سرشان تاختن گرفت و آنانرا در مسيرى قرار داد كه بازگشتى ندارد .
زرق و برق دنيا ، جوشش غرايز حيوانى ، سوار شدن بر دوش انسانها ، دويدن بدنبال لذائذ و غوطه خوردن در آنها ، احساس پيروزى و سلطه بر ناتوانان ، آنانرا چنان سرمست و غافل ساخت كه يقين به زوال عمر و پايان حركت و جنب و جوش را از مغزشان بيرون كرد كه خود را در دنيايى ابدى مى ديدند و زندگانى را فناناپذير تلقى مى نمودند .
آنچه كه به مغز آنان خطور نمى كرد ، شروع سردى شديدى كه جاى حرارت وجود آنان را مى گرفت و روييدن موهاى سفيد بر سر و صورت و ابروها كه فرا رسيدن خزان عمر را چونان برف خزانى كه بر روى زمين مى بارد اعلان مى نمايد - < شعر > خيز و داعى بكن ايام را از پس دامن فكن اين دام را < / شعر > < شعر > چون كه هوا سرد شود يك دو ماه برف سفيد آورد ابر سياه < / شعر > نظامى گنجوى