فرهنگ معارف اسلامى - سجادی، جعفر - الصفحة ٩٧٦ - س
بمن ده كه بس بيدل افتادهام
در اين هر دو بيحاصل افتادهام
بيا ساقى آن آب انديشهسوز
كه گر شير نوشد شود بيشه سوز
بده تا روم بر فلك شيرگير
بهم برزنم دام اين گرگ پير
بيا ساقى آن بكر مستور مست
كه اندر خرابات دارد نشست
بمن ده كه بدنام خواهم شدن
مريد مى و جام خواهم شدن
بيا ساقى آن مى كه تيزى كند
بباغ دلم مشكبيزى كند
بده تا بنوشم بياد كسى
كه هست از غمش در دلم خون بسى
بيا ساقى از مى ندارم گريز
بيك جام باقى مرا دست گير
كه از دور گردون بجان آمدم
روان سوى دير مغان آمدم
بيا ساقى از جام صافى صفت
كه بر دل گشايد در معرفت
بده ساقيا مى كه تا دم زنيم
قلم بر سر هر دو عالم زنيم
سبك باش و رطل گرانم بده
و گر فاش نتوان نهانم بده
كه اين چرخ و اين انجم آبنوس
بسى ياد دارد چو بهرام و طوس
كسى كو زدى طبل بر پشت پيل
زدندش بناكام طبل رحيل.
جز اين مركز هفت پر كار نيست
جز اين هفت پرگار پر كار نيست
تو در خانه ششدرى ششدرى
گرو مانده تا بنگرى بگذرى
بر ايوان شش طاق خضرا نشين
بمنزلگه جان نشيمن گزين
بده ساقى آن آب آتش فشان
از آن پيش كز ما نيابى نشان
كه در آتش است اين دل روشنم
همانا كه آبى بر آتش زنم