فرهنگ معارف اسلامى - سجادی، جعفر - الصفحة ١٠١٠ - س
برخى از تركيبات لباس سلامت، لباس تقوى، آتش سلامت مقتبس از آيه «يا نارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلاماً عَلى إِبْراهِيمَ» (از تفسير حدايق ١٥٢)
سَلاميَّه
- (اصطلاح كلامى) فرقه از زيديهاند، ياران سلام بن جرير كه گويند ابو بكر و عمر دو امام بودند و گر چه امت در بيعت با آنها خطا كردند و امامت مفضول بر فاضل روا باشد.
(كشاف ج ١ ص ٧٧٠)
سَلب
- (اصطلاح منطقى عرفان) كلمه سلب مرادف با نفى و مقابل با ايجاب است «و سلب شىء عن نفسه محال» يعنى نفى چيزى از ذات خود محال است چنانكه گويند انسان انسان نيست يا حيوان ناطق نيست. در اصطلاح صوفيان سلب اختيار سالك را گويند در همه اقوال و احوال و اعمال ظاهرى و باطنى.
(دستور ج ٢ ص ١٧٨- اسفار ج ١ ص ٦- تفسير ص ١٣٢٩- تهافت التهافت ص ٣٨٣)
سَلبِ بَسيط
- (اصطلاح منطقى) قضيه سالبه بسيطه آنست كه حرف سلب وارد بر نسبت حكميه در آن شده باشد و در اين صورت حكم احتياج بمطابق و مصداق و موضوع ندارد يعنى وجود مصداق براى آن ضرورى نيست زيرا ممكن است سالبه بانتفاء موضوع باشد.
(از اسفار ج ٣ ص ١٥٥ و رجوع شود بدستور ج ٢ ص ٧٩)
سَلبِ عُدُولى
- (اصطلاح منطقى) در صورتى سلب را عدولى گويند كه حرف سلب جزء موضوع يا محمول و يا دو طرف باشد مانند «هر لا حيوانى انسان نيست و هر لا جامدى نامى است».
و مثال آنكه حرف سلب جزء محمول شده باشد «هر جمادى لا حيوان است» و مثال آنكه حرف سلب جزء موضوع و محمول هر دو شده باشد «هر لا حيوانى لا انسان است» كه اول را معدولة الموضوع و دوم را معدولة المحمول و سوم را معدولة الطرفين نامند.
(دستور ج ٢ ص ١٧٩) و رجوع به قضيه معدوله شود.
سَلبِ كُلّى
- (اصطلاح منطقى) قضيه سالبه كليه قضيهايست كه سلب وارد بر تمام مصاديق آن شده باشد و يكى از محصورات چهارگانه است مثال «هر انسانى جماد نيست».
(از دستور ج ٢ ص ١٧٩) و رجوع به قضيه شود.
سَلخ
- (اصطلاح نجومى) روز سىام هر ماهى را سلخ گويند و در تقاويم آمده است كه اين ماه سلخ دارد و يا سلخ ندارد. يعنى ماه سى روز تمام است يا يك روز كه روز سىام باشد كم دارد.
سُلطانِ جَهان
- (اصطلاح عرفانى) سلطان جهان، احوال و اعمال است كه بر عاشق وارد شود بر طبق مشيت الهى.
(كشاف ص ٦٢٩) و سلطان وقت ولى را گويند:
شاه نعمت الله گويد:
شاه خود رائى است اين سلطان ما
جان فداى او، و او جانان ما
با دليل عقل عاشق را چه كار
حال ذوق ما بود، برهان ما
بحر ما را انتهائى هست نيست
خوش درآ، در بحر بىپايان ما