فرهنگ معارف اسلامى - سجادی، جعفر - الصفحة ٧٧٣ - نكته
معاد صدرا ص ١٠٥)
حَيرَت
- (اصطلاح عرفانى) حيرت يعنى سرگردانى.
حيرت در اصطلاح اهل الله امريست كه وارد ميشود بر قلوب عارفين در موقع تأمل و حضور و تفكر آنها كه آنها را تأمل و تفكر حاجب گردد.
در شرح كلمات بابا طاهرست كه «الناس بما خلقوا مرهونون و عن علم ذلك مغفولون و فى حيرة العبودية موجودون» و كسى كه بخواهد اسرار آفريدگار را بداند نور ربوبيت او را بسوزاند و متحير و سرگردان بماند و كسى كه بخواهد بعلم او دست يابد غلبه علم حق او را بسوزد و همچنان در حيرت بماند «و الحيرة فى حقيقة الربوبية زندقه و الحيرة الثانية فى علم ما غيب عن الخلق قذر و كفر و الحيرة الثالثة فى العبودية وسوسة».
رح منازل ص ١٩٢) و بالجمله مردم در گرو و مرهونند در عوض آنچه آفريده شدهاند كه عبوديت باشد و غافلند از آن و در حيرت عبوديت زيست ميكنند و كسى كه بخواهد كه بشناسد آنچه را در گرو اوست ميسوزد و كسى كه طلب علم رهانت كند ميسوزد و كسى كه طلب علم رهانت كند ميسوزد و در حيرت باقى ميماند زيرا اين علم بينهايت ميباشد و حيرت اول زندقه است كه موجب غفلت از خداست و زندقه هم غفلت از خداست و حيرت دوم كه در علم است غيبت از خلق است و چون اين حيرت در علم است و علم از جهتى وسوسه شيطانست قذر و نجس و كفرست و حيرت سوم وسوسه است كه متحير را بر ضلالت و غفلت ميكشد و علم، تحير و سرگردانى در عبوديت است پس سالك نبايد در صدد طلب علم بآفريننده باشد كه وسوسه است و در صدد معرفت حقيقت آن برآيد كه بسوزد و بيخبر از راه و حيران و واله گردد.
و گفته شده است كه غفلت از دانائيها حيرتست و اگر از غفلت خود و از خوديت خود غافل شود بهتت است.
و بالجمله دهشت عبارت از غرق شدن در بحر هستى حقايق است و حيرت حالتى است براى دهشت و مقدم بر دهشت است و بهتت كه از خود هم غافلشدنست قطع شدن حيرتست و سقوط دهشت.
پير طريقت گفت. الهى همه از حيرت بفسردند و من بحيرت شادم بيك لبيك و همه ناكامى بر خود بگشادم، دريغا روزگارى كه نمىدانستم كه لطف ترا دريابم، الهى در آتش حيرت در آويختم، چون پروانه در چراغ، نه جان رنج تپش ديده، نه دل الم داغ، الهى در سر آب دارم، در دل آتش، در باطن ناز دارم، در ظاهر خواهش، در دريائى نشستم كه آن را كران نيست، بجان من درديست كه آن را درمان نيست، ديده من بر چيزى آمد كه وصف آن را زبان نيست، خصمان گويند كه اين سخن زيباست، (عده ج ٤ ص ٢١).
عطار گويد:
در اين حيرت فلكها نيز ديريست
كه مىگردند و سرگردان دريغا
در اين دشوارى ره جان من شد
كه راهى نيست بس آسان دريغا
رهى بس دور مىبينم در اين راه
نه سر پيدا و نه پايان دريغا