إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ١٨١ - آمدن جاثليق رومى و پاسخ سؤالات او به وسيله على
داود ما ترا خليفه در زمين قرار داديم چطور تو خودت را باين اسم جا زدى و كى ترا باين نام نامگذارى كرد آيا پيامبرت ترا باين اسم نام گذاشت گفت نه ولى مردم راضى شدند و مرا زمامدار خود قرار دادند و جانشين پيامبر قرار دادند.
نصرانى گفت پس تو خليفهى مردمى نه خليفه پيامبرت تو ميگوئى كه همانا پيامبر بسوى من وصيتى نكرده ما در سيرهى پيامبران ديديم كه همانا خدا پيامبرى را مبعوث نمىكند مگر اينكه براى او وصى هست كه روز نيازمندى مردم بعلم و دانش آن پيامبر وصيت كند بوصيش كه مردم را از دانش پيامبر بىنياز كند.
تو گمان ميكنى كه پيامبر وصى نداشته و بكسى وصيت نكرده آنچنان كه پيامبران وصيت كردهاند تو چيزهائى را ادعا مىكنى كه اهلش نيستى شما را نمىبينم مگر اينكه نبوت پيامبر را دور افكنديد سيرهى پيامبران ديگر را هم باطل نموديد در ميان مردم.
سپس مرد جاثليق متوجه يارانش گرديد و گفت اينان مىگويند محمّد به نبوت برانگيخته نشده امر و كار او بزور بوده اگر محمّد پيامبر مىبود مسلم وصيت ميكرد آنچنان كه ساير پيامبران وصيت كردهاند اگر پيامبر مىبود مانند ساير پيامبران جانشينى معين ميكرد كه وارث علم و دانش او باشد، در ميان اين مردم اثرى پيدا نكرديم از جانشينى پيامبر.
بعد متوجه او گرديد و گفت اى پيرمرد تو اقرار كردى كه محمّد پيامبر است ولى بتو وصيت نكرده و ترا جانشين خويش قرار نداده همانا مردم بتو راضى شدهاند اگر خدا راضى شد برضاى مردم