إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ١٢٠ - احتجاج و مناشده آن سرور در روز شورى
سپس محمّد صلّى اللَّه عليه و اله از تو پرسيد تو هم خبر دادى او را از پيش آمد كار خود كه در شب شراب نوشيدهاى، حالا ترا چه باك است كه ايمان بياورى بمحمد و آنچه را كه او از طرف خدا آورده با اينكه محمّد در پيش ما كذاب و ساحرى پيش نيست.
ابو بكر گفت واى بر تو اى ابا حفص داستانى را كه گفتم در نزد من جاى شك نيست كه على بن ابى طالب ٧ پيامبر را بيرون آورد بسوى من سرانجام عمر ابو بكر را از منبر رفتن بازداشت سپس بيرون آمد و از حضرت أمير المؤمنين كه در كنار منبر نشسته بود پرسيد چه مىكنى يا على تشنهى خلافت شدهاى بسيار دور است در پيش خدا آنچه را كه اراده ميكنى كه بالا رفتن اين منبر باشد دست ماليدن بدرخت خاردار از آن آسانتر است (كنايه از اينكه باو نميرسى).
حضرت امير المؤمنين ٧ لبخندى بر لبانش نقش بست بطورى كه دندانهايش نمايان شد بعد فرمود واى بر تو اى عمر ازين خلافت هنگامى كه بتو واگذار شود، واى بحال امّت از بلاى خلافت تو عمر گفت اين بشارت و مژدهاى بود براى من اى پسر ابو طالب گفتهى تو حق و گمان تو راست است سپس امير المؤمنين ٧ بسوى منزل رفت اين داستان نيز از دلائل امامت آن حضرت است.
و از سلمان فارسى روايت شده كه گفت ابو بكر و عمر و عثمان بر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و اله وارد شدند و سپس عرضكردند اى رسول خدا چه باعث شده كه على ٧ را در همه جا بر ما فضيلت ميدهى پيامبر فرمود من او را بر شما برترى نميدهم بلكه خداى تعالى او را بر شما برترى داده عرضكردند بچه دليل پيامبر فرمود هر گاه از من نمىپذيريد از